درد را
ریختهاند در کاسهی سرم
و معجونی از تهوع
در گلویم
پاشیدهاند
و کسی دارد یکی یکی دندانهای نیشم را
از ریشه بیرون میآورد
نور از حوصلهام سر میرود
و تاریکی
از اتاق آویزان میشود
درد میکنم
و قرصهایم
در گلو حل میشوند
زیر لحاف
با میگرنم حرف میزنم
تا از سرم بیرون برود
تا از سرم بیفتد
تا از سرم طلاق بگیرد
زیر لحاف
تاریک است، میگرنم میخندد
و طاقتم از چشمهایم پایین میریزد
کسی دارد میخهای قاب عکسش را
در سرم میکوبد
زنی شاید
با پاشنهبلند در سرم راه میرود
بچهای انگار
توپش را به شیشهی سرم میکوبد
همه چیز پایین میریزد
درد را میکِشم
تا تیر
تا گلوله
تا شلیک
و پرندهای در سرم جان میدهد


هنوز نظری ثبت نشده