wall

درها را بستم

تا دیوارها از خانه نروند

پرده‌ها را کشیدم

تا پنجره نگفتنی‌ها را

فاش نکند

کوچه را

جلوی پای خانه سر بریدم

قرار بود پایت را بر خون بگذاری

تا عشق را امضا کنی

 

ایستاده بودم به تماشا

از زیر زبان نیامدنت حرف می‌کشیدم

شکنجه‌اش می‌کردم

سکوت جواب همه‌ی سؤال‌ها بود

کسی تاوان رنج‌های مرا

با کلمه نمی‌داد

 

تو

ایستاده بر یک پاشنه

در می‌چرخید بر پاشنه‌ای دیگر

که کفشت جا ماند

بر پله‌های دلم

و دیگر هیچ زنی

نتوانست کفشت را بپوشد

 

تو

خودت را از اتاق خواب گرفته بودی

از آشپزخانه

از ایوان

و مادرم مرا از شیر

از شکلات

هیچ گرفتنی شبیه به دیگری نبود

-فعل‌های شبیه متفاوت-

 

دیوارها راه افتاده بودند به کوچه

کوچه می‌دوید به خیابان

و خیابان به جاده می‌رسید

نیامدن می‌دانستی

و کوچه مدام به من تلفن می‌کرد

که خبری نیست

از اول هم نبوده

 

از چشمم افتادی

تو که آمدنت به دلم افتاده بود

نه پایت بر خون

نه تعهدی بر عشق

کوچه تماشا کرد

که چگونه

چاقو را در خون تنم شستم

که دوختم پلک پنجره‌ها را

و چفت کردم درها را

تا دیوارها بمانند

تا دیوارها از خانه نروند

#روشنک‌آرامش

هنوز نظری ثبت نشده

دیدگاهتان را بنویسید