داستان کوتاه

wild

وحشی

  در تاریکی زندگی می‌کرد، پشت سرش حرف و حدیث بود که عروس جن‌ها شده، برای همین نمی‌تواند از اتاق تاریکش بیرون بیاید، پنجره را ... بیشتر بخوانید

سوراخ

تابلوی نقاشی را دوست دختر سابقش فرستاده بود، یک تابلوی مربع پنجاه در پنجاه که وسطش یک چشم با مردمک سیاه بود، چشم را با ... بیشتر بخوانید

گرداب

قاشق کوچک چای‌خوری در فنجان قهوه می‌چرخید و گرداب کوچکی به وجود می آورد، یاد اثر پروانه ای افتادم که می‌گفت «بال زدن پروانه ای ... بیشتر بخوانید