چند نفر دارند پچ‌پچ می‌کنند، صدایشان مثل فرو رفتن نوک سوزن روی پوست، آزارم می‌دهد، به این فکر می‌کنم که چرا باید شنوایی اولین حسی باشد که به محض بیداری برگردد، سرم تیر می‌کشد، به نظرم میگرنم عود کرده، کاش این‌ همه نور توی اتاق نبود.

-به هوش اومد؟

-آره انگار…داره تکون می‌خوره.

ترجیح می‌دهم کسی متوجه بیدار شدنم نشود، تا موقعیت سنجی کنم. چیزی را به یاد نمی‌آورم، انگار با ضربه‌ی محکمی بی‌هوش شده باشم، سرم درد می‌کند.

صدای یک زن در گوشم می‌پیچد: «بیداری عزیزم؟»

ساعدم را روی چشم‌هایم می‌گذارم که نور کمتری از لابلای پلک‌هایم وارد مردمکم شود.

همان صدای زنانه ادامه می‌دهد: «اگه بیداری پاشو…! شاید بتونی به ما وخودت کمکی کنی.»

این‌ها چه مفلوکند که از من کمک می‌خواهند، من حتی نمی‌دانم چرا سرم این همه تیر می‌کشد.

صدای مردانه بم، آمرانه به زن دستور می‌دهد: «تکونش بده!»

_طفلک خوابه هنوز، صبر کنیم پا می‌شه…

صدای مردانه‌ی دیگری زمزمه‌وار می‌گوید: «راست می‌گه یه کاری کن بیدار شه… شاید چیزی بدونه… دارم دیوونه می‌شم…»

تکانی می‌خورم، از مثلث کوچکی که آرنجم روی چشمم ساخته، دزدکی نگاه گذرایی به صداها می‌اندازم. یک مرد بلند قامت و میانسال با  موهای جو گندمی، دست‌ به سینه ایستاده و دارد به چیزی درست  پشت سر من نگاه می‌کند. مرد جوانی نزدیک‌تر به من ایستاده، نیمرخش را می‌توانم ببینم، از نظر قد و قامت از مرد میانسال کوتاه‌تر است، ریش و سبیل بور دارد، بیشتر شکل شمایل مسیح است، که یک نقاش مسیحی دو آتشه نقاشی‌اش کرده باشد. زنی که کنارم نشسته را نمی‌توانم ببینم، همیشه هر چقدر به چیزی نزدیک باشی، نمی‌توانی خوب نگاهش کنی، اینجا بینایی کم می‌آورد، از بویایی‌ام کمک می‌گیرم و مثل ماده سگ هوشیاری در جستجوی چیزی آشنا، نفس می‌کشم، بوی عطر شیرینی به دماغم می‌خورد، عطر را می‌شناسم، اما دقیقاً یادم نمی‌آید از کجا در خاطرم مانده، زن آرام تکانم می‌دهد: «دختر جان، خوبی؟ می‌تونی حرف بزنی؟» بعد آرام نبضم را می‌گیرد.

به بقیه می‌گوید: «انگار ضعف داره، خوبه اما فکر کنم یه کم دیگه خودش بیدار شه.»

از کنارم بلند می‌شود، عطرش هم به دنبالش راه می‌‌افتد، دور که می‌شود می‌توانم براندازش کنم، خانمی حدوداً سی و پنج ساله، پوست گندم‌گون، و به نظرم زیبا و خوش‌رو. سعی می‌کنم پای راستم را صاف کنم، تا کمرم تیر می‌کشد،  صدای زنگوله‌ای را از زیر پایم می‌شنوم، گربه‌ای دارد خودش را به پایم فشار می‌دهد و خرخر می‌کند، دستم را به سمتش می‌برم، سرش را به دستم فشار می‌دهد. نوازشش می‌کنم.

هر سه نفرشان به سمت من خم شده‌اند و نگاهم می‌کنند، انگار منتظر ظهور پیامبری هستند، یا دست کم حضور من معجزه‌ای را برایشان تداعی می‌کند.

مرد میانسال می‌پرسد: «اگه به هوش اومدی پاشو بشین، چند تا سوال دارم، شاید تو جوابشون رو بدونی.»

مرد جوان می‌گوید: «من مهرادم، اسمتون چیه؟ می‌دونید ما کجاییم؟»

زن مهربان رو به آن دو نفر می‌کند و می‌گوید: «لطفاً دورش رو خلوت کنین، تازه به هوش اومده، نمی‌بینین؟»

کمکم می‌کند بنشینم، و آرام به دیوار تکیه می‌دهم، گربه از کنارم تکان نمی‌خورد.

می‌پرسد: «بهتری عزیزم؟» سرم را به علامت «بله» تکان می‌دهم، لبخند می‌زند. حالا بهتر می‌توانم ببینم، سوالات آقای جوان که خودش را مهراد معرفی کرده، مرور می‌کنم. اسمم…حس می‌کنم اگر کمی فکر کنم آن را به خاطر می‌آورم، اما سوال دوم، اینجا کجاست، خیلی ذهنم را درگیر کرده، دهانم مزه‌ی خون می‌دهد، دستم را به دهانم می‌برم و با وحشت دندان‌هایم را چک می‌کنم، ترس احمقانه‌ای نسبت به افتادن دندان‌هایم دارم، لبم خونی شده، خون را با دستم پاک می‌کنم.

«چیزی نیست عزیزم، یه خراش جزئیه، لب عروق خونی زیادی داره، برای همین با یه خراش هم کلی خون میاد،…»

دوروبرم را نگاه می‌کنم، حتماً تا به حال همه فکر کرده‌اند لال هستم، می‌گویم: «من پونه‌ام، … این هم گربه‌ی منه، میشا…»

میشا با خوشحالی می‌پرد توی بغلم، از این‌که به یاد آوردمش، خوشحال است.

خانم خوش‌رو می‌گوید: «من آلاله هستم…»

مهراد نزدیک‌ می‌شود نگاهی به آلاله می‌کند و لبخند می‌زند و رو به من می‌گوید: «شما‌ می‌دونید اینجا کجاست؟»

دوروبرم را نگاه می‌کنم، دیوار است، حتی یک پنجره هم نیست، به دیواری که تکیه کرده‌ام، نگاه می‌کنم، هیچ! دریغ از در و پنجره حتی روزانه‌ای هم نیست.

مرد میانسال می‌گوید: «گنجوی هستم، قبل از این‌که شما به هوش بیایید، داشتیم آخرین صحنه‌هایی که یادمون مونده رو مرور می‌کردیم…شما چیزی یادتون میاد؟»

آلاله می‌گوید: «آره پونه جان، ببین چیزی یادت میاد؟»

بعد دستش را سمت میشا می‌برد که نوازشش کند، میشا سرش را برمی‌گرداند.

آب دهانم را قورت می‌دهم و می‌گویم: «من، من فکر می‌کنم، داشتم میشا رو می‌بردم دامپزشک، امروز واکسن داشت، باکس میشا کو؟»

دوروبرم را نگاه می‌کنم. چیزی پیدا نمی‌کنم. انگار در یک مکعب مستطیل گیر افتاده‌ایم، نفسم به شماره می‌افتد، ضربان قلبم دارد بالا می‌رود، اینجا کجاست؟

با وحشت می‌پرسم: «اینجا درِ مخفی نداره؟ مگه می‌شه؟ باید یه جوری اومده باشیم داخل؟»

هنوز هم نشسته‌ام، درد پایم بیشتر شده است.

آلاله می‌گوید: «عزیز من، نفس بکش، عمیق، سعی کن آروم باشی..»

– من از فضای بسته وحشت دارم…

– می‌فهمم!

عطرش بوی عطر مامان را می‌دهد، قبل از این‌که از دنیا برود همیشه این عطر را می‌زد، حتی وقتی برای شیمی‌درمانی می‌رفت.

آقای گنجوی می‌گوید: «من داشتم می‌رفتم جلسه، دیرم شده بود…پشت فرمون بودم… نمی‌دونم چی شد، چشمم رو باز کردم، دیدم اینجام…، اصلاً نمی‌دونم از کجا وارد شدم، اون لحظه رو یادم نمیاد…»

مهراد رو به من می‌کند و می‌گوید: «من با دوچرخه داشتم می‌رفتم خونه‌ی دوستم مهمونی، چند کوچه بالاتر از ما بودن، یهو انگار پرت شدم اینجا… از کجا به کجا نمی‌دونم…داشتم آهنگ بلا چاو رو‌گوش می‌دادم… شنیدینش؟ خیلی خوبه!»

آلاله چشم می‌گرداند و رو به من و می‌گوید: «من داشتم می‌رفتم سَرِ کار، بیمارستان آتیه، اونور خیابون بود، نمی‌دونم چی شد… من اونجا پرستارم، اصلاً نمی‌دونم چطوری رسیدم اینجا…»

می‌ترسم، نگاهی به چشم‌های دیگران می‌اندازم. مطمئنم که آن‌ها هم به نتیجه‌ای که من رسیده‌ام، فکر می‌کنند اما جرات به زبان آوردنش را ندارند.

تمام توانم را جمع می‌کنم و می‌گویم: «ما مردیم، نمی‌دونم چطوری ولی مردیم،…وگرنه چطور از یک مکعب سردرآوردیم…نگاه کنین… به دور و برتون نگاه کنین…، اصلاً غیر از این که روح باشیم، چطور می‌تونیم وارد اینجا شیم…ما مردیم…»

آقای گنجوی عقب عقب می‌رود: «چرا چرت می‌گی دختر، مگه الکیه… جلسه‌ام چی میشه؟ مگه می‌شه، چجوری مردیم آخه…»

مهراد خنده‌ای عصبی می‌کند و می‌گوید: «درد نداشت ولی….»

آلاله می‌زند توی صورتش و می‌گوید: «دختر کوچولوم چی میشه؟…» بعد اشک‌هایش روی گونه‌اش سر می‌خورند.

من اما وحشتم کمتر شده، میشا هم با من مرده، نه کسی را دارم که منتظرم باشد نه حس ترسی را در دلم إحساس می‌کنم، بیشترین ترس من این بود که بمیرم و گربه‌ام تنها بماند، حالا که با هم مرده‌ایم، همه چیز خوب است، انگار آرزویم برآورده شده است.

به دیوارهای اتاقی که ما را در خودش حبس کرده نگاه می‌کنم، به نظربقیه حالا که فهمیده‌ایم، مرده‌ایم باید اتفاقی بیفتد…مثلاً یک نفر بیاید حساب کتاب کند یا چیزی شبیه به این.

مهراد می‌گوید: «یعنی الان ما روحیم…؟»

گنجوی جواب می‌دهد: «مزخرف نگو…»

مهراد می‌گوید: «پس چرا عزرائیل شخصاً نیومد؟»

به نظرم اگر حرف نزند بیشتر شبیه به شمایل مسیح می‌شود، یک بند از فرط اضطراب کلمه پشت هم می‌چیند.

آلاله آب دماغش را بالا می‌کشد: «الان چی میشه؟»

رو به او می‌کنم و در جوابش می‌گویم: «هیچی نمی‌شه، ما یه مشت روباتیم که الان یکی حافظه‌مون رو پاک می‌کنه، بعد خلاص…»

گنجوی با پا و دست به دیوارها می‌کوبد، از وقار چند دقیقه‌ی پیش اثری در او نمانده، مهراد هاج و واج تماشایش می‌کند، صدای گریه‌ی آلاله هم بلندتر شده است.

عجب حرفی زدم، می‌گذاشتم خودشان بفهمند، با این سردرد باید سر و صدای این‌ها را هم تحمل کنم، میشا عصبی شده و توی بغلم دارد دندان‌هایش را به بقیه نشان می‌دهد.

ناگهان از بغلم بیرون می‌پرد و به سمت زاویه‌ی راست دیوار می‌دود، داد می‌زنم: «آقا دو دقیقه نکوب به دیوار! اینطوری زنده نمی‌شی…»

بعد با سختی بلند می‌شوم، دستم را به دیوار می‌گیرم و سلانه سلانه به دنبال میشا راه می‌افتم، میشا میو میو می‌ٔ‌کند، صدایی از پشت دیوار می‌شنوم، گوشم را به دیوار می‌چسبانم.

 

-بالاخره کی داستانت تمام می‌شه؟

-راستش بعد از تصادف پونه، دیگه ننوشتم…حس کردم نمی‌دونم چکارش کنم.

-مگه بهش فکر نکرده بودی؟

-آره، ببین گنجوی باید به جلسه برسه و گر نه ممکنه ریاست هیئت مدیره رو از دست بده برای همین یا سرعت رانندگی می‌کنه، مهراد قراره که با دوستش بره مهمونی و توی اون مهمونی اوردوز کنه، بیاد بیمارستان آتیه پیش آلاله، بعد یه جورایی آلاله عاشقش بشه و زندگیش رو به خاطر مهراد ول کنه، حتی دختر کوچولوش رو، پونه قراره تصادف کنه با آقای گنجوی و بعد از یه سری اتفاقات معلوم بشه که دختر گمشده‌ی آقای گنجویه، دختری که از عشق اولش داشته و سر شک گنجوی به مامان پونه بینشون به هم خورده، زنه هم یهو بعد از زایمان غیبش می‌زنه، و گنجوی سال‌ها دنبالشون می‌گرده… با این تصادف دخترش رو پیدا می‌کنه و می‌فهمه که شکش به عشقش اشتباه بوده و حالا برای دخترش می‌خواد همه چیز رو جبران کنه…

-پس همه‌ی اتفاق‌ها توی بیمارستان آتیه قرار بود بیفته…

-آره، برای همین آوردمشون اونجا…

-خب، چرا رهاشون کردی…

-راستش فکر کردم کلیشه است، یهو دلم رو زد، خواستم یه کار دیگه کنم، سناریو رو عوض کنم… اما چند تا کار دیگه پیش اومد، نشد.

-الان می‌خوای هیچ کاری نکنی؟

-چکار می‌تونم بکنم، شاید یه سناریوی دیگه بنویسم…

-پونه چرا می‌ترسه دندون‌هاش بیفته؟

-فکر کنم چون معلم کلاس دومش بهش سیلی زد و دندونش افتاد، البته دندونش لق بود.

-چه ترسناک! بیچاره پونه! چرا جز میشا کسی رو‌نداره؟

-مامانش بدون ازدواج حامله شده بود، از خونواده رونده شده بود، برای همین پونه فقط مامانش رو داشت که از سرطان مرده بود.

-پونه رو از اون مکعب بیار بیرون، همون سناریوی بیمارستان آتیه خوبه.

-مکعب چیه؟

-وقتی یه داستان رو رها می‌کنی، با خودت فکر کردی شخصیت‌هاش کجا می‌رن؟

-نه!

-گیج و گم توی یه فضا می‌مونن، چیز زیادی یادشون نمیاد، اذیت میشن.

-تو از کجا می‌دونی؟ تو کی هستی؟

-من؟

-آره…دیگه… تو!

میشا خرخری می‌کند و می‌خزد توی بغلم، می‌بوسمش و می‌گویم: «این همه میو میو برای چی بود؟»

سرش را فشار می‌دهد روی سینه‌ام.

 

هنوز نظری ثبت نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *