وجب میکنی تنهاییام را
تا برای مترسکی که بر شانهاش مینشینم
پیراهنی تازه بدوزی
چهل تکهی تنهایی
چهل تکهی اندوه
و روزهایی که قیچی میشوند
از تقویمهای تکراری
تا مدام مرا به یاد صدایم بیندازند
صدایی که حنجرهام
هنوز آن را به خاطر دارد
از نشخوارهای فلسفه بیزارم
شکل خودت باش
قبل از آنکه
به چیزی تبدیل شوی که نمیخواهی
شکل خودت باش با همان چشمهای سیاه کوچک
با همان پرهای سیاه و کبود
با همان آرزوهای کوتاه
و آزادیهای بلند
به فراموشی بیشتری نیاز دارم
تا استخوانهای شانهام را از پرواز پس بگیرم
و به پرهایم یاد بدهم بنویسند
تا از پوستم
حس آزادی را جدا کنم
و گوشت تلخم را
از دهان سگهای ولگرد پس بگیرم
به فراموشی بیشتری نیاز دارم
تا اتاقم را از درخت پس بگیرم
و به زمین بیاورم
تا به جای تماشای ابرها
به سنگها دلخوش کنم
و وقتی کسی کلاغی را با سنگ میزند
استخوانهای جمجمهاش را خرد نکنم
مرگ شکل تازهای از دگرگونیست
شکل تازهای از زندگی
مرا به عقب ببرید
من به انسان برنخواهم گشت.


هنوز نظری ثبت نشده