Island

جزیره

خسته از بی‌همزبونی

یه جزیره‌ توی دریا

یه جزیره که غریبِ

یه جزیره‌ تک و تنها

پره از بغضای دیروز

پره از دردای فردا

یه جزیره که می‌افته

این یکی دو روزه از پا

از تموم ابرا سیره

از درون داره می‌میره

تک درختی نتونسته

روی سینه‌ش پا بگیره

موجای بی‌رحم دریا

سر می‌کوبن به تن اون

ناامیده از رهایی

تیکه‌های بدن اون

هوای ابری و موجا

ماه و جزر و مد دریا

گاهی رفتن زیر آب و

گم شدن تا خود فردا

منم اون جزیره بی تو

منم اون غریب و تنها

که نشستم وسط این

غم و غصه‌ها و دردا

موج اشکای رو گونه‌م

سیلی سخت زمستون

کوچه‌های تنگ و تاریک

گم شدن توی خیابون

شکل تنهایی خاکم

یه جزیره که اسیره

نه پای رفتنو داره

نه می‌تونه که نمیره

هنوز نظری ثبت نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *