درخت خیابان ولیعصر

روي صندلي ام جابجا می شوم، به من خیره شده است ، با آن چشم هاي سياه گيرا ، انگار از يك تابلوي نقاشي متجلي شده. نگاهم را می دزدم و در ايستگاه تجريش پياده میشوم، سرماي گزنده ي پاييز، دلچسب است. مي خواهم تا دربند پياده روي كنم. دو سه بار رو بر گرداندم و چند بار هم حس كردم دنبال قدم هايم راه افتاده است. سينه ام مي سوزد، مي ایستم و يك مجله ي گلستانه می خرم. چند ورق اولش را سرسري نگاه می کنم و به فهرستش خيره میشوم  ، مجله را می بندم و در كيفم می چپانم. چاپ نشده است. داستان كوتاهِ غم انگيزم را در ذهنم مرور می کنم و به سمت خانه می روم، ميدان تجريش همیشه زنده است ، هیاهوی مردم  و رفت و آمد ماشین ها ، مرا سرگرم می كنند.

به تماشاي اولين درخت ولي عصر می ایستم، آغوش باز می کنم به تنش ، كار هميشگي ام است . درخت هم مرا ميشناسد ، برگ هاي پاييزي اش را روي سرم می ریزد، يعني محكم تَر مرا در آغوش بگير. اين زبان مخفي ما ست. آن چشم ها از كنارم رد میشوند. قسم مي خورم كه همان دو چشم سياه در مترو ، همین الان از کنار من رد شدند . شالگردنش نمي گذارد خوب تماشايش كنم. اما هم چنان به من زل زده است. درخت تكاني میخورد . شالگردنم را دور صورتم تاب می دهم، موهايم را كه از زير روسري بيرون آمده اند مرتب می کنم، بوسه اي به اندام درخت می نشانم و به رسم خدا حافظي شاخه اش را نوازش می کنم . سكندري می خورم، اما نمي افتم. اگر همين طور با قدم هاي يكنواخت و ريتم آهنگين موزيكي كه در سرم پخش ميشود راه بروم، بيست دقيقه ي ديگر به خانه مي رسم. صداي پاهايش را مي شنوم. بر مي گردم . اما كسي نيست. سينه ام مي سوزد.

كليد را در قفل مي چرخانم، خانه يخ كرده است. هواي بيرون از خانه گرم تر است. سوئيت يك نفره ام را با بد بيني ، جستجو مي كنم . احساس مي كنم كسي اينجا بوده. كسي كه نفسش يخ زده است. برق رفته است و خاموشي من و خانه را در آغوش مي گيرد. كتري را روي گاز مي گذارم. تا چاي بنوشم، لباس هايم را در مي آورم ، حتي در سرماي صفر درجه هم ترجيح مي دهم پتو دور خودم بپيچانم و سنگيني لباس هاي گرم را حس نكنم. چايم را مثل يك منبع گرما در دست مي گيرم و جلوي تلويزيون خاموش روي كاناپه چمباتمه مي زنم. به چشم هايش فكر مي كنم، و موجِ گرمي از پشت گردنم جاري ميشود وستون فقراتم را در گير مي كند. باران شروع به باريدن مي كند. لبخندش را ديده ام يا حس كرده ام كه وقتي مي خندد چال ظريف گونه ي چپش عميق ميشود؟ گم مي شوم. يعني تا اينجا آمده است؟ نكند پشت در باشد؟

به پنجره خيره مي شوم . كوچه تاريك است. به جز صدايِ باران هيچ جنبنده اي نيست. گربه ي كوچه مان كه در خانه ي كوچك من پناه گرفته ،خودش را به پايم مي مالد، بغلش مي كنم ، ميخزد زير پتويم، دراز مي كشم. چشم هايم را مي بندم، سينه ام مي سوزد. خسته ام . خواب مرا می برد .

نمی دانم چقدر خوابیده ام ؟كسي دارد به در مي كوبد، بي هيچ ظرافتي، فقط مي كوبد.  براق مي شوم. من ملاقات كننده ي سرزده اي ندارم. بيرون طوفان شده ! مگر چقدر خوابيده ام؟گربه ي وحشت زده زير كاناپه حلقه مي زند. در را باز نمي كنم. مي ترسم. آپارتمان ٣ طبقه ي قديمي ، با صداي كوبش در ، مي لرزد. اصلا شايد مهمان آقا و خانم سوهاني باشد. اما كسي دارد اسم مرا صدا مي زند. در سوئيتم را باز مي كنم و پاگرد را نگاه مي كنم. كسي نيست! به سمت در ورودي مي روم. در را باز مي كنم. چشم هايش به من زل زده اند.
_مي تونم بيام تو؟

شما؟
پتو را مي پيچانم به خودم. سينه ام مي سوزد.
_لطفا بذار بيام تو؟!
مرا صدا زده یا باز هم خیال کرده ام؟
يك قدم به عقب مي روم. يك قدم به جلو مي آيد. پتو زير پايم مي پيچد.  دوباره سکندری می خورم. این بار سوم است که امروز، جاذبه ی زمین مرا در نیمه راه رها میکند.دستم را به در می گیرم.در درگاهی در ایستاده است، مردد . من هم به همان اندازه گیج  و منگ شده ام. از جلوی در کنار می روم ، راه راباز می کنم. روی صورت و شانه هايش برف نشسته، می پرسم: مگه بارون نمیاد؟
چشم هایش برق می زنند: نه برف میاد.


بی اعتماد به او  ، به کوچه سر می کشم، بیرون یک ریز برف می آید. مبهوت و گیج مانده از خودم می پرسم: مگه آذر ماه نیست؟ مطمئنم که حتی از دلم به زبانم هم نیامد، کلمه نشد. جمله ام مثل یک نطفه ی بی جان در ذهنم متولد میشود و در کسری از ثانیه سقط می شود.
جواب می دهد: پاییز برفی!
می ترسم ،فکر می کنم که چطور دارد ذهن مرا می خواند.


در را پشت سرش می بندم. و بدون هیچ اضطرابی به سمت خانه ی کوچکم برای او راه باز می کنم. شاید یک قاتل سریالی باشد! چه اشکالی دارد، من که از زندگی به تنگ آمده ام. سرفه ام می گیرد. سینه ام می سوزد. کفش هایش را در می آورد و به خانه وارد می شود. شال گردنش را باز می کند. ته ریش جو گندمی دارد، درست شبیهه مو هایش. کتش را کنار بخاری خاموش می گذارد. می روم و ب

رایش حوله می آورم. و بدون این که از او بپرسم، یک لیوان بزرگ چای به دستش می دهم. روی مبل تک نفره می نشیند. من  پتو را هم چنان دور خودم پیچانده ام، تا شانه های برهنه ام را بپوشاند.روبرویش روی کاناپه می نشینم. چیزی نمی گویم. او هم ساکت است. لب هایش را به هم می فشارد و می گوید: ممنونم.
سرم را تکان می دهم.
: اون قدر زیاد باریده که نمی تونم برم بالا…
منظورش از بالا را نمی فهمم ، می پرسم: کدوم کوچه باید برید؟
می گوید: بالا…

پیش خودم فکر می کنم، که چقدر بالا ، اما خوب مهم نیست. دوباره ساکت می شوم. گربه دارد دمش را از زیر کاناپه به من نشان می دهد. بعد تنش را می کشد تا بیرون بیاید. بدنش را کش و قوسی می دهد و می پرد کنار من می نشیند. اما چشم هایش آرامش چند دقیقه پیش ر ا ندارند. مردمک هایش گشاد شده اند  ، از غریبه می ترسد. اصلا نمی دانم، او اینجا چکار می کند! من او را ، راه داده ام؟ با همان چشم ها که توی مترو به من خیره شده بودند، روبروی من نشسته است اما این بار سر به زیر انداخته.
از پنجره کوچه را می پایم ، برف رد پایش را محو کرده است. در خت کوچه را نمی بینم. نمی دانم زیر برف مدفون شده و یا از تاریکی ناپیدا شده است.
می گوید: خونه تون خلی دنج و قشنگه.
لبخند می زنم، گونه هایم تیر می کشند. با سر تشکر می کنم. ادامه می دهد: این نقاشی کار خودتونه؟
لبخندم را جمع می کنم و می گویم: نه، من نقاشی رو دوست دارم ، اما نقاش نیستم، این ها رو نیاز کشیده . یکی از دوستانم.
:خیلی قشنگه… شما کار می کنید؟
به نظرم خیلی زیاد سوال می پرسد ، جواب می هم : بله.  اما در موردکارم چیزی نمی گویم، دوست ندارم اطلاعات اضافه به کسی بدهم. چقدر عجیب است، یک غریبه را به خانه راه داده ام و حالا برای اطلاعا ت دادن به او، آن هم سوال ها و جواب های روزمره ی بی معنایی که همه از هم می پرسند، محتاط شده ام! دوباره سکوت می کند. پیش خودم فکر می کنم اگر پشت سر من از مترو خارج شده، چطور نتوانسته به خانه برسد، به ساعت نگاه می کنم. من ساعت هفت به خانه رسیدم و حالا ساعت هفت و بیست دقیقه است. خدای من یعنی تمام این اتفاقات در بیست دقیقه رخ داده؟ من چقدر خوابیدم که خیابان ها پر از برف شده؟


در کوچه کسی جیغ می کشد، یک بند . از پنجره چیزی معلوم نیست اما صدا بند نمی آید. با چشمان هراسان به او نگاه می کنم. انگار از او می خوهم که برود و از کوچه خبر بیاورد. بلند می شود، بدون کفش و بدون کت می پرد به سمت در خانه، سوز سرما به داخل حمله می کند. در را باز گذاشته و رفته است. نمی بینمش. از پنجره بیرون را نگاه می کنم. کسی نیست. در همچنان باز است و من جرات بستنش را ندارم، به کت و کفشش نگاه می کنم و می خواهم به خود بقبولانم که دچار توهم نشده ا م ؛ و کسی اینجا آمده و موجودیت داشته. صدای بسته شدن در را می شنوم. سراپا برف است. احساس می کنم شبیه یک آدم برفی وارد خانه می شود. یاد شعری می افتم که در آن اعتراف کرده بودم  آدم برفی تنها آدمی است که به او اعتماد دارم. این هم دهن کجی سرنوشت! این هم آدم برفی.
میگوید: شاید به من اعتماد نداشته باشی، اما ازت می خوام هر چی که داری جمع کنی و با من بیای.
آن قدر با اطمینان این جمله را به من می گوید که می زنم زیر خنده. خنده ی بی موقع!
می گوید: خواهش می کنم، خیلی وقت نداریم.
صدای جیغ ممتد در خیابان بلند تر و نزدیک تر می شود. می گوید: کمک می کنم که وسایلت رو جمع کنی.
وسایلم رو جمع کنم؟ صدای خودم را می شنوم که می گویم: باشه الان! نمی فهمم. یک نفر درون من دارد برایم تصمیم می گیرد؟ شاید هم یک نوع آدم ربایی جدید است. مثلا خودش را وارد ذهن من کرده ست، حالا دارد بر من حکمرانی می کند. دست ها و پاهایم به حرکت می افتند و بدون توجه و شرم ، پتو را از شانه های برهنه ام پایین می اندازم. پیراهن کوتاه و نازکم  در آن تاریکی یکدست ، به چشم می آید. نگاهم می کند ، اما از نگاهش احساس نیمه برهنگی به من دست نمی دهد. به تنها اتاق خواب خانه ام می روم و چمدانم را باز می کنم.

به من می گوید: وقت نداریم ، من جمع می کنم . عقب می روم ، سینه ام می سوزد. کمی آب می نوشم ، به او نگاه می کنم که آلبوم ها و دفتر خاطرات مرا ، تمام نوشته ها و یادگاری های کوچک مرا ، در چمدان جا داده است، حتی تقدیر نامه هایم را از قلم نینداخته، آن ساعت بزرگ با صفحه ی سفید را که به رسم یادگاری به من داده بودی ، آن را هم در چمدان گذاشته. انگار عمری با من زندگی کرده ، انگار زیر و بم مرا می داند. زیر بم مرا که تمامش تویی! از پشت به دست هایش که دارد زیپ چمدان را می بندد خیره می شوم. چقدر انحنای گرد انگشتانش شبیه توست. حتی نیم رخش دارد شبیه تو می شود. از بستن زیپ که فارغ می شود ، می ایستد و به من که با یک لیوان آب به تماشایش نشسته ام ، خیره می شود. خدای من ، مطمئنم که این عینک را از چشم های تو برداشته! او اصلا عینک نداشت. از مترو تا خانه من به او فکر کردم و او را پاییده ام. می دانم که عینک نداشت. می دانم. چرا از او نمی ترسم؟ می گوید: آماده ای؟

نه، هنوز لباس نپوشیدم.

کتش را روی شانه ام می اندازد و دست چمدانم را می گیرد. می گویم: یخ می زنم.
دست مرا هم می گیرد. دستش بر خلاف انتظارم مثل نیمه ی تابستان گرم است.
موج دل نشینی به تنم می دود، انگار عاشق شده ام. حس بوسیدنش ، لبم را به هم می فشارد. آب دهانم را قورت می دهم. صدای جیغ نزدیک تر میشود، هراسان نگاهی به من می اندازد. در را باز می کند.


گربه ام چشم هایش را گرد کرده ا ست و مدام ، میو میو می کند. دمش سیخ شده است. گربه ام را می بوسم. سرش را در گودی گردنم فشار می دهد. و  بعد خودش را زیر کاناپه مچاله می کند. طوری به خانه ام نگاه می کنم که انگار قرار نیست بر گردم. ظرف غذای گربه را پر می کنم. ساعت ۷ و بیست و پنج دقیقه است. کلید را بر می دارم. و در تمام این مدت دست مرا گرفته است . مجبورم همه ی کارهایم را با یک دست انجام بدهم. انگار می خواهم فرار کنم، اما حس بدی ندارم. آن قدر گرم می شوم که حس می کنم برف های درونم ذوب می شوند. نگاهش می کنم. لبخند می زند.
چال ظریف گونه ی چپش عمیق می شود. دستش را فشار می دهم.
در  باز است.
راه می افتیم به کوچه…برف می آید … نمی دانم کجا اما با آرامش بی نظیری با او راه می افتم. صدای جیغ کم و کمتر می شود. چند قدم جلوتر … هیچ صدایی به جز قدم های او روی برف به گوشم نمی خورد…
پشت سرم را نگاه می کنم…فقط ردپای او را می بینم. رد پای مرا برف نمی فهمد. انگار فقط یک نفر از اینجا رد شده است. یکنفر که من نیستم.
 

هنوز نظری ثبت نشده

دیدگاهتان را بنویسید