قاشق کوچک چای‌خوری در فنجان قهوه می‌چرخید و گرداب کوچکی به وجود می آورد، یاد اثر پروانه ای افتادم که می‌گفت «بال زدن پروانه ای در نقطه‌ای از جهان، می‌تواند طوفانی در نقطه ی دیگری بیافریند.» بعد با خودم فکر کردم گرداب کوچکی که آفریدم، دارد یک کشتی بزرگ را غرق می‌کند، جیغ آدم ها و فریاد کمک بی نتیجه شان را می شنیدم. این فرضیه در ذهنم شکل گرفت که اگر به جای هم زدن قهوه در جهت ساعتگرد، پاد ساعتگرد را انتخاب کنم، شاید کشتی به جای نیمکره‌ی شمالی در نیمکره‌ی جنوبی غرق شود.
«بس کن!همه دارن نگاهمون می کنن.»
هاج وواج نگاهش کردم وهمان طور که دست از به هم زدن فنجان برداشتم، قهوه آرام گرفت و کشتی از غرق شدن دست کشید.
«چی می خواستی بگی؟ نمی‌شد تو خونه راجع بهش حرف بزنیم؟ تو استودیو یه عالمه کار دارم.»
«کیک نمی خوری؟ همه اش برای من زیاده ها…»
«خوشم نمیاد دهنم شیرین شه…می‌دونی که…»
«بله یادم نرفته، کام تلخ رو ترجیح می‌دی!»
سرم را تکان دادم. نمی‌دانستم چه دلیلی داشت که مدام برای هر چیزی می‌بایست جواب پس بدهم، حتی سلایق شخصی و پیش پا افتاده. داشت حرف می‌زند، لب‌هایش روی دندان‌های سفیدش شکل‌های مختلفی می‌ساخت، آواهایی بلند و کوتاه، اگر نقاش بودم مدل نقاشی خوبی می‌شد، به شرط اینکه دهانش را این همه به جنب و جوش نیندازد.
«…خواستم بدونی، امروز وسایلم رو می برم.»
دلایل بردن وسایلش را نشنیده بودم؛ اما نمی‌توانستم کلمه ی پرسشی «چرا» را مطرح کنم، به جوش می‌آمد و کلافه می‌شد، به گفتن «می‌فهمم» بسنده کردم. قرار بود که تا آخرعمر با هم باشیم، چه قرار عجیبی! آدمیزادی که از فردای خودش بی‌خبر است تعهد همیشگی امضا می‌کند،مگر می‌شود ضمانت احساسی به کسی داد که من تو را تا آخر عمر دوست دارم و مهم‌تر از آن می‌خواهم زندگی‌ام را با تو تقسیم کنم، نمی‌شود! طلاق را برای همین روزها گذاشته‌ بودند، تحمل از آدم، یک احمق به تمام معنا می سازد.
«همین! «می فهمم»؟! چه مرد با درک وشعوری، ممنونم ازت! هیچ تلاشی برای نگه داشتنم نمی‌کنی؟»
«چی بگم! حق با توئه. فکر کردی وبه نتیجه رسیدی، وقتی دلت به رفتنه، من که نمی‌تونم حرفی بزنم…»
ساکت شد. برش بزرگی از چیزکیک را گذاشت توی دهانش تا کامش شیرین شود. نمی‌دانستم چه بگویم، نمی‌خواستم بماند اما نمی توانستم از او بخواهم که جدا شویم. او به مراتب از من شجاع‌تر بود، دست‌کم می‌دانست از زندگی چه می‌خواهد. کلمه ها را سبک سنگین کردم. یک جرعه قهوه نوشیدم وگفتم: « کجا می خوای بری؟ پیش مامان وبابات؟ خونه گرفتی؟»
پوزخندی زد و گفت :«نگران نباش آقا! می‌رم پیش مریم یه مدت هم خونه می‌شم باهاش تا یه سوئیت نقلی پیدا کنم، نمی‌خوام با رفتن پیش مامان وبابا موضوع رو پیچیده کنم که برای آشتی ما قدمی بردارن…»
نمی‌فهمیدم چرا بعضی‌ها فکر می‌کردند با مشدد کردن کلمات، آنها را طعنه آمیز می‌کنند. درست است که هویت کلمه را می‌گرفتند اما طعنه آمیز! بعید می‌دانم!
«چی بگم! اگه احساس آرامش می‌کنی، انجامش بده، می‌دونم اذیتت کردم…راستش به جبرانش فکر نمی‌کنم چون نمی‌تونم…»
چیزی نگفت، چه مرگم شده بود که این همه بی احساس رفتار می‌کردم؟ چشم هایش از اشک پر شدند، چرا من این دختر را اذیت می‌کردم، من که همیشه دوستش داشتم، شاید تعریف من از دوست داشتن با تعریف او یکی نبود، نه من حرف‌هایش را می فهمیدم، نه او حرف‌های مرا می‌فهمید. مگر دوست داشتن این نبود که بتوانیم با هم حرف بزنیم؟ به سلیقه های هم احترام بگذاریم وحریم شخصی یکدیگر را نشکنیم؟
نفس عمیقی کشید وادامه داد: «سینا! ماجرا اینه که تو نه تنها با من بلکه با هیچ آدمی دووم نمیاری….یا خوابی، یا می‌نویسی، یا استودیویی! توی یه دنیای دیگه داری زندگی میکنی که من نمی‌بینمش….چند بار من رو صدا کردی
«ریتا» … اول فکر کردم داری خیانت می‌کنی، اما نه خیانت نبود، گشتم چیزی پیدا نکردم، «ریتا» کیه؟ حتی اسمش شبیه اسم من هم نیست که بخوام بگم اشتباه لفظیه.»
با خودم فکر کردم که اسمش «ریتا» بوده، پس طفلک اسمش را به من می‌گفته اما من از یاد برده بودم. به معنی اسمش فکر کردم، اما نمی‌دانستم چه معنایی می‌تواند داشته باشد.
گفتم: «من؟ من صدا زدم ریتا؟ کی؟»
«خواب بودی توی خواب صداش کردی… چند بار…»
«واقعا از یه خواب نتیجه گرفتی که رابطه مون رو تموم کنی؟ اون هم از خوابی که نمی‌دونستی چیه؟ بدون اینکه به من بگی یا ازم توضیح بخوای؟»
«ببین، خواب تو رشته ی آخر ارتباط رو پاره کرد….امیدم رو به رابطه از دست دادم، دیدم نه تنها تو بیداری کنارم نیستی….توی خواب هم دنیا‌ی خودت رو داری…»
از رونرفتم انگار می‌خواستم ثابت کنم که این جدایی را نرگس انتخاب کرده ومن داشتم به تصمیمش احترام ‌می‌گذاشتم.
«شاید داشتم یه چیز دیگه می گفتم.»
موبایلش را گذاشت جلویم، وصدای ضبط شده ی مرا پخش کرد.
درست می‌گفت، چندین بار گفته بودم «ریتا»! چرا یادم نمی‌آمد؟ چیزی نداشتم که بگویم، با سکوتم همه چیز آسان‌تر شد، به من گفت که «عطای» من را به «لقایم» بخشیده، وبا این که «عرضه‌ی» خیانت کردن هم ندارم! نمی‌تواند یک روز دیگر «ریخت» مرا تحمل کند، و مرده شور«ترکیب » مرا ببرد که این همه خونسردم وادعا دارم، و اصلا نمی‌داند ابتدا به ساکن از چه چیز من خوشش آمده و «خاک» بر سر بی سلیقه ی خودش!»
بلند شد ورفت. راستش ناراحت نشدم. خوشحال هم نشدم اما حس کردم دیگر لازم نیست به کسی جواب پس بدهم که چرا توی خواب راه می‌روم، یا چرا روی ماست، سس قرمز می‌ریزم. یا بترسم که کسی مکالمه های مرا با خودم چه در خواب چه در بیداری ضبط کندو دنبال جمع آوری مدرک از من باشد. احساس می‌کردم به خواب‌هایم تجاوز کرده است.
نرگس که رفت، یک قهوه‌ی تلخ دیگر سفارش دادم وهر چقدر دلم می‌خواست به همش زدم، درجهت ساعتگرد، می‌خواستم کشتی گمشده در دریای شمال در هم بشکندو در گرداب قاشق چای‌خوری محو شود.

*
خانه آرام بود، نه تلویزیون روشن بود نه از کوسن‌های صورتی وسرخابی خبری بود، انگار روحٍ گرم‌و روشن خانه را برده بود، خوب شد که موقع جمع آوری وسایلش با مریم آمده بود ومن هم خانه نبودم که بخواهم از هر دویشان حرف بخورم. چای دم کردم وگذاشتم روی میز جلوی مبلی، نگران لکه ی روی میز هم نبودم. کتابی برداشتم ودراز کشیدم روی کاناپه، که ناگهان یاد اسم «ریتا» افتادم، موبایلم را برداشتم ومعنای اسمش را جستجو کردم. یک اسم یونانی به معنی مروارید. تا به حال نشنیده بودم، شاید هم اسم هنرپیشه‌ای در یک فیلم بود ومن از اسم ونقشش خوشم آمده بود، اینطور در حافظه ی بلند مدتم ثبت شده بود. اما یک چیزی جور در نمی‌آمد، من صورتش را هم به یاد می‌آوردم، اصلاً شبیه هیچ هنرپیشه ای نبود. چهره‌ی منحصر به فرد خودش را داشت. لاغر اما نه استخوانی، صورت مثلثی شکل با چانه ای ظریف و زیبا، لب‌هایی صورتی با چشم‌های قهوه ای روشن، موهای خرمایی‌اش تا پایین کمرش می‌رسید،ووقتی می‌خندید گونه‌هایش چال می‌افتادند.
داشتم به او فکر می‌کردم وجزئیات چهره‌اش را روشن وواضح به یاد می‌آوردم. چشم هایم را بستم تا بهتر تصورش کنم. می‌توانستم عطر خوش پیراهنش را استشمام کنم.
خواب بودم که کسی آرام تکانم داد. چشم‌هایم را که باز کردم بالای سرم ایستاده بود. با وحشت بیدار شدم. کجا بودم؟ کاناپه‌ی من این مدلی نبود. صدای گوش نوازش نظرم را جلب کرد.
«باز خواب بد دیدی؟ عزیزم…صبرکن برات یه لیوان آب می آرم»
انگار دچار توهم شده بودم، نشستم ودور‌وبرم را با دقت نگاه کردم. کمی شبیه به خانه‌ام بود، کمی بزرگ‌‌تر والبته دو طبقه، از پنجره‌ی پذیرایی می‌شد حیاط را تماشا کرد، برگ‌های درخت سیب با نوازش نسیم تکان می‌خوردند. دلم می‌خواست بلند شوم واین روز تابستانی را لمس کنم. دیروز که نرگس رفت، زمستان بود، اما اینجا تابستان. شاید به نیمکره ی جنوبی زمین رفته باشم؟ گیج ومتعجب به زن چشم قهوه‌ای مو خرمایی که لیوانی آب به‌دست داشت
ولبخندی بر لب نشانده بود وبه من نزدیک می‌شد، نگاه کردم. کنارم نشست، خودم را جمع کردم، این رفتار، با حس آرامش دلپذیری که در تنم می‌چرخید درتضاد بود.
«آب بخور عزیزم…»
لیوان آب رابه دستم داد وبه چشم ‌هایم خیره شد. پرسیدم: «من شما رو می‌شناسم؟» بغض کرده و گفت: «یواش یواش می‌شناسی.» گفتم: «اسمتون ریتاست؟» لبخندی روی لب‌هایش نشست وگفت: «آره عزیزم.».
« می‌دونم، معنیش می‌شه مروارید»
«درسته… همیشه اسم من رو دوست داشتی»
«واقعا؟ اما حس می‌کنم تازه شنیدم برام آشنا نبود، دیشب معنیش روگوگل کردم»
لبخندی زد، از همان وقت که دیدمش روی لبش لبخند بود. نمی‌دانستم چرا اما لبخندش گیجم می کرد.
«ساعت چنده؟»
«شش و نیم»
بلند شدم که بروم. ساعت هفت ونیم می‌بایست رادیو باشم. پرسید: «کجا عزیزم؟»
دهانم را باز کردم که بگویم دیر می‌رسم به رادیو، برنامه ی زنده دارم. اما پیش خودم فکر کردم که چرا باید به یک غریبه که مدام به من لبخند می‌زند واین همه بی‌دلیل با من مهربان است، توضیحی بدهم. هاج وواج ایستادم، انگار قدرت تصمیم‌گیری نداشتم.
گفت:«وقت مشاوره داری.»
«مشاوره؟»
« این اواخر همه اش کابوس می‌بینی، توی خواب راه می‌ری»
حرفش را قطع کردم و گفتم: «من؟ شاید یه کم آشفته ام، شاید به خاطر کارم باشه…خوب می‌شم.»
«خود به خود که خوب نمی‌شی… باید کمک بگیری…»
آن‌قدر آرام بود که آرامشش به من سرایت می‌کرد. دستم را گرفت و گفت: « پاشو بریم آماده شیم…من رانندگی می‌کنم…»
مثل یک بچه ی حرف گوش کن ازپله‌ها بال رفتم، سه اتاق خواب‌ تقریبا بزرگ در کنار هم قرار گرفته‌ بودند، یکی پر از بوم نقاشی و نقاشی های بزرگ و کوچک بود، روی بافت بوم ها دست کشیدم، احساس شعف کردم، روی میز تحریرکوچکی که در ضلع شمالی اتاق زیر پنجره قرار گرفته بود، لپ تاپ و کتاب و کاغذ و پرینتر با نظم و مرتب قرار گرفته‌ بودند، نگاهی سرسری انداختم و وارد اتاق بعدی شدم، میز طراحی والگو و مدل های طراحی لباس، همه جا به چشم می خورد. سرم را پایین انداختم، مثل جاسوس‌ها وسایل ریتا را می گشتم.
اتاق سوم بزرگ‌تر بود وسرویس بهداشتی داشت، ریتا آماده شده بود وداشت موهایش را گوجه می‌کرد، دستپاچه شدم، کمکم کردو از کمد بزرگ دیواری لباس هایم را بیرون آورد وروی تخت گذاشت، بعد نگاهم کرد وهمان لبخند گیج‌کننده را تحویلم داد واز اتاق بیرون رفت، لباس هایم را پوشیدم ومثل خواب‌زده‌ها در آینه خودم را برانداز کردم.
خودم بودم، همان چشم‌های سیاه متعجب با همان صورت رنگ‌پریده.
از پله ها پایین آمدم، ریتا برایم دست تکان داد، سوار اتومبیل تویوتای مشکی شدیم، ریتا سمت راست اتومبیل نشست وبه چهره ی متعجب من نگاه کرد، راه افتادیم، گیج شده بودم. نمی‌دانستم کجای کره ی جغرافیا چشم باز کرده بودم، فرمان اتومبیل سمت راست بود، ریتا روسری برسر نداشت، یک بلوز و شلوار راحت و خنک پوشیده بود، نمی‌فهمیدم. اینجا چکار می کردم ؟ این گفتگوی درونی داشت دیوانه‌ام می‌کرد. چرا اعتراض نمی‌کردم؟ شاید آدم ها وقتی به شرایط مطلوب تری پا می گذارند از ترس از دست دادنش، اعتراض نمی کنند.
از محله ی آرام و سر سبزی گذشتیم و وارد جاده شدیم، انگار خانه‌ی ریتا در حومه‌ی شهر بود.
به ریتا نگاه کردم، به نیمرخ سرزنده و لب های صورتی خوش‌رنگش، سرش را چرخاند و لبخند زد.
گفت:« عزیزم، بهت قول می دم که همه چیز درست میشه.»
گفتم:« به نظرم همه چیز دیوانه کننده است.»
«شاید، اما پشت هر اتفاقی یه دلیلی هست.»
موافق نبودم. به نظر من خیلی چیزها بی‌دلیل اتفاق می‌افتادند، انگارهمه چیز ربطی به اثر پروانه ای داشت، همان قدردیوانه کننده، مثلا در کافه، روبروی نرگس نشسته بودم و با بهم زدن فنجان قهوه ام باعث شدم گردابی اتفاق بیفتد. شاید خودم در این گرداب گیر افتاده بودم. چه دلیلی پشت این اتفاق بود؟ جز آنکه آدم کلافه ای مثل من می خواسته خستگی‌اش را، عصبانیتش‌را، لج بازی‌اش را خالی کند در فنجان قهوه‌اش، اصلا هم برایش مهم نبوده چند نفر بی‌گناه در این میان از بین خواهند رفت! من به روابط بین آدم ها مشکوک بودم، به درخت ها که شکل عجیبی از ریه های زمین بودند، به کوه ها که میخ های بزرگ فرو رفته در نقشه ی جغرافیا بودند. انگار پونزهایی را در زمین فرو کرده بودند، تا در کهکشان باقی بماند.
ادامه داد:« اینطور نیست؟»
نمی‌خواستم تایید کنم. سرم را به چپ و راست تکان دادم.
«پس موافق نیستی…! می شه بدونم چرا؟»
«به نظر من زندگی یه بازیه، باید مهره‌هات رو درست تکون بدی، پشت هیچ اتفاقی هم دلیلی نیست، گاهی همه چیز بی معنی و خالیه، مثلا من چرا اینجام، شغلم چیه، چرا از تو فقط یه اسم یادمه و یه تصویر ساده، اگه تو من رو می‌شناسی، من چرا تو رو نمی‌شناسم، شاید من اومدم توی دنیای تو، یا تو من رو از دنیام کشیدی بیرون آوردی اینجا! شاید ما تو یه بازی کامپیوتری باشیم. شاید یه پسر بچه من رو این شکلی طراحی کرده، و تو رو یه شکل دیگه، و هر جوری بخواد باهامون رفتار می کنه.مثلا می‌گه این رو بپوش یا نه موهات رو رنگ کن یا هر چیز دیگه ای. أصلا چه دلیلی پشت اتفاق بودن من هست، هیچ!»
حوصله نداشتم ادامه بدهم نمی دانستم اینجا چکار می کنم، وچرا افسارم را داده بودم دست دختری که فقط اسمش را به یاد می آوردم. شاید خواب بودم.
«به دستهات نگاه کن تا بفهمی شغلت چیه! به انگشت انگشتریت نگاه کن تا رابطه ات با من رو به خاطر بیاری، از شکم مامانت بدنیا اومدی نه از یه بازی کامپیوتری، وهیچ بچه ای هم پشت طراحی من وتو نیست..»
به دستهایم نگاه کردم، رنگ روغن زیر ناخن‌هایم، لکه های رنگ روی دست هایم….
«نگاه کن … نقاشی این بیلبورد تبلیغاتی کار توئه …»
سرم را چرخاندم ونگاه کردم… چه نقاشی خوبی! می‌شد من نقاش باشم وکار مورد علاقه ام را ادامه داده باشم؟ و حالا یک حرفه‌ای باشم؟ پس دیروز در کدام جهنمی بودم. این زن که معیار های یک زن کامل را برای من داشت همسر من بود؟ پس نرگس که تمام کارهای مرا احمقانه می دانست، کجا رفته بود؟ خانه‌ی مریم! معلوم بود که اعتراضی نداشتم. گیج بودن ودر رضایت زندگی کردن بهتر نبود از هوشیار بودن وناراضی زندگی کردن؟ درست شبیه قاتلی بودم که تبرئه شده وهیئت منصفه به او رای بی گناهی داده‌است، وبا اینکه می‌داند آزادی حقش نیست، اعتراضی نمی کند.
کانگرویی از کنار جاده گذشت، ذوق زده شدم. بر خلاف عکس هایشان بزرگ وترسناک بودند. ریتا موزیک ملایمی گذاشت ومن با خواننده ی آهنگ هم صدا شدم. ریتا زد زیر خنده وگفت که آواز خواندنم خوب است اما به پای نقاشی ام نمی رسد. دستانم را به بینی ام نزدیک کردم وعطر خوش رنگ روغن را نفس کشیدم.
چهارمین جلسه‌ی مشاوره بود، آقای دکتری که در اتاق بزرگ ودلبازش روی صندلی بزرگ وراحتی اش شق ورق نشسته بود، به من سلام کرد، مرا خوب می شناخت. به ریتا اشاره کرد که بیرون منتظر باشد واز خودش پذیرایی کند. نشستم. حالم را پرسید. گیج ومبهوت گفتم که خوبم اما نمی دانم کجا هستم وکسی را نمی شناسم، خوبم ولی انگار گم شده‌ام.
«گم شدن برای کسی پیش می یاد که مکان ومقصدی داشته باشه، اما تو همیشه می گفتی خودت رو متعلق به جایی نمی دونی، پس گم شدن کلمه ی مناسبی برای تو نیست.»
با این که نمی دانستم می شود به او اعتماد کرد یا نه، از شغلم در رادیو برایش گفتم. ازخانه‌ام، از نرگس که رهایم کرده بود یا بهتر بگویم رهایش کرده بودم. از این که چقدر آرزو داشتم نقاش بشوم وبتوانم به هیچ چیز جز نقاشی فکر نکنم.
لبخند زد انگار می خواست به من بفهماند که دارد به من گوش می دهد، اما حتی یادداشت بر نمی داشت.
سکوت کردم، نه از روی اجبار که حرف هایم تمام شده بود وچیزی برای گفتن نداشتم.
در جواب همه ی حرف‌هایم گفت که می‌داند ودر جلسات قبل هم تمام این چیزها را به او گفته‌ام فقط این بار تغییر کوچکی در گفته‌هایم رخ داده که جدایی من ونرگس بوده. بعد به من گفت که بهترین تصمیم را گرفته ام که اصراری بر ماندن به نرگس نکرده‌ام واز این که از پیشنهادش استقبال کرده‌ام، متشکر است واین اولین قدم در راه بهبودی من است.
بهبودی یعنی چه؟ نکند روانشناس داشت مرا کنترل می کرد؟ شاید اوبود که باعث شده بود نرگس را رها کنم؟
حال خوبی نداشتم، اجازه خواستم که روی کاناپه دراز بکشم.
چشم هایم را بستم، دکتر داشت حرف می‌زد، صدایش مرا از اتاق دور کرد: «با شماره ی سه…. چشم هات رو …. می … ب ن دی…»

*
ساعت موبایلم زنگ خورد، ساعت شش صبح بود، به جای خالی نرگس نگاه کردم.دوش گرفتم. نرگس کتری برقی را با خودش برده بود، آب را در قابلمه جوش کردم ویک قهوه‌ی فوری ریختم توی ماگم ولباس پوشیدم، متروی قلهک سر خیابان بود خیلی طول نکشید تا به ایستگاه مترو برسم.. قهوه‌ام را در مترو نوشیدم. تا به استودیو برسم، مغزم مدام در حال فرضیه ساختن بود. اجرای زنده حواس جمع می خواست می ترسیدم تپق بزنم. متن را مرور کردم وپشت میکروفون نشستم.
برنامه که تمام شد،تلفنم زنگ خورد، نرگس بود، می دانستم که می خواهد در مورد طلاق توافقی حرف بزند، برای اولین بار دلم چیزی را می خواست که قرار بود زود بدستش بیاورم.
جواب دادم. بعد از غرولندهای معمول گفت:«اینطوری من هم زودتر راحت میشم…. تو هیچ وقت معلوم نیست چی می خوای من رو هم وارد بازی‌های مسخره ات کردی، دلت نمی‌خواست گوینده ی رادیو شی، اما چون بابابزرگت مدیر دوبلاژ بود وبابات تهیه کننده، کاری که دلت نمی‌خواست رو انتخاب کردی، چون راحت‌تر بود، لازم نبود زحمت زیادی بکشی. رشته ی ارتباطات هم خوندی چون بابات برات انتخاب رشته کرده بود، اما دلت نقاشی می خواست…من روهم همین طوری انتخاب کردی؟»
«چه ربطی داره نرگس!»
«اومدی برای وام ومن رودیدی گفتی گرم بگیرم با این دختره تا کارم راه بیفته، دیدی من جدی گرفتم، یه جورایی افتادی توی رودرواسی خانواده ها وهیچی دیگه عقد کردیم…بعد همون طور که بی احساس اومدی بی‌تفاوت هم داری می‌ری…»
نرگس درست می گفت، من همیشه تکلیفم با خودم روشن نبود، می ایستادم برایم تعیین تکلیف کنند، اگر نرگس نمی خواست جدا بشود، من احتمالا تا آخر عمرم به همین زندگی سردوخالی ادامه می‌دادم.
«اینطوری ها هم نیست…»
«دقیقا همینه، برو بشین باخودت خلوت کن ببین می خوای چه گلی به سرت بزنی»
«شاید هم گل بزنم…»
قطع می کند!
اعصابم به هم ریخته بود،چند روز مرخصی رد کردم و توضیح دادم که سرما خورده ام و اگر از حنجره ام کار بکشم باید منتظر لارنژیت چند هفته ای باشم.
مترو نه شلوغ بود ونه خلوت، گوشه ای نشستم وبه زندگی‌ام فکر کردم، هنوز خانواده ها از جدایی مان با خبر نشده بودند. نرگس نمی‌خواست به خانه ی پدرش برگردد برای همین به خانه‌ی مریم رفته بود. ما در آپارتمان مادرو پدر من زندگی می کردیم. آنها طبقه ی اول بودند وما پنجم، ساختمان خانوادگی بود ولی نرگس آن قدر آرام رفت که گوش تا گوش خبردار نشد. خوب شد مامان وبابا کانادا بودند، از چشم آنها چیزی پنهان نمی ماند.
در را باز کردم، کفش‌هایم را درجا کفشی نگذاشتم، کت وشال‌گردنم را روی کاناپه پرت کردم. تخم مرغ نیمروکردم، ماست و سس کچاب را آوردم، تلویزیون را روشن کردم، اخبار پخش می‌شد، روسیه داشت کی‌یف را بمباران می‌کرد، جنگ احمقانه‌ای بود، سس قرمز را برداشتم و روی ماست نوشتم« ریتا»…بعد قاشقم را در ظرف ماست فرو بردم و در جهت عقربه‌های ساعت به همش زدم. ماست صورتی شد اما من هنوز اسم ریتا را روی آن می دیدم.

*
چشم هایم را باز کردم، ریتا بالای سرم ایستاده بود ودکتر داشت نگاهم می کرد، ریتا دستم را گرفت وحالم را پرسید، احساس کردم صورتم خیس است.
آرام نفس می کشیدم، ریتا به دکتر گفت که چقدر نگران من است ودر این سه سالی که با من آشنا شده واین یک سالی که با هم ازدواج کرده ایم همیشه رگه هایی از بی حواسی در من می دیده اما آن قدر دوستم دارد که می خواهد کمکم کند که خوب بشوم.
«آقای دکتر …سم همیشه مهربون بود…. هنوز هم هست اما این چند ماه آخر خیلی حواس پرت شده، به من علاقه‌ای نشون نمیده حتی دیگه از بچه دار شدن هم حرفی نمی زنه…. نمی خوام بهش فشار بیارم که باید به من توجه کنی اما واقعا دارم اذیت میشم…. اون نقاش و گرافیست موفقیه، هم درآمد خوبی داره هم کارش رو دوست داره، ما با هم خیلی کاملیم… خواهش می کنم به من بگید که….»
سرفه ام گرفت و حرفش نیمه تمام ماند، پرسید:«خوبی عزیزم؟»
گفتم:«گیج ام… نمی فهمم…»
«چی رو نمی فهمی؟»
دکتر روبرویم نشسته بود وریتا کنارم، لبخندش کمرنگ بود اما محو نشده، منشی برایم قهوه آورده بود.
جواب دادم:«انگار دو تا دنیا هست، و من بین این دنیا ها در رفت و آمدم . نمی فهمم این اتفاق ها از کی شروع شده، اما هر دو‌رو به یک کیفیت حس می کنم….» داشتم به صدایی که از حنجره ام می آمد گوش می دادم، صدا همان بود اما من به زبان انگلیسی حرف می‌زدم، سلیس وروان، انگار زمان مادری‌ام بود.
می ترسیدم، سوال هایم بزرگ وبزرگ تر می شدند ومغزم هیچ جوابی نداشت. دست‌هایم را در هم گره کردم، حس خفقان داشتم.
دکتر به حرف هایم گوش می داد، انگار بار اول است که می شنید، ریتا دستم را در دست گرفته بود، دکتر چند سوال در مورد نرگس پرسید، جلوی ریتا معذب شدم. اما او برای درمان من همه چیز را پذیرفته بود، لبخند می زد و دستم را فشار می‌داد.
پرسیدم:«نمی‌فهمم چه بلایی سرم اومده اما این زندگی موازی رو دوست ندارم. نمی تونم این همه سرگردان باشم. چطور میشه من جزئیات دو تا زندگی رو به یاد بیارم؟ گاهی فکر می کنم وقتی می خوابم، بیدارم…»
دکتر نگاهی به من انداخت و گفت:«قهوه ات یخ زد.» قاشق چای‌خوری را بر داشتم و در جهت پادساعتگرد قهوه ام را به‌هم زدم، دکتر، ریتا، تابلوهای نقاشی، بیلبورد تبلیغاتی، همه با هم داشتند در گرداب نیمکره‌ی جنوبی غرق می‌شدند.

۴ نظرات شما عزیزان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *