«قشنگ» بود
و سر انگشتانش
به فلسفهی بوسه آغشته
زبان پلک را میفهمید
و روی مردمکهایم
مینوشت « خواب »
قطره قطره
روی شانههایش آب میشدم
و بالهایش
در رودخانهی تنم غرق میشد
صدایش
احساس شاعرانهی پرواز بود
که فاصلهی عشق و جنون را
در کسری از ثانیه میفهمید
و چشمهایش
مرا از کابوسی نجات می داد
که اسیرش بودم
موهایش
جنگلی از بادامهای تلخ
گس بود
مثل خون من
بوسیدمش
و قسمتی از روحم را
در تنش جا گذاشتم
درست پشت گردنش.


هنوز نظری ثبت نشده