اندوه نه خرچنگی ست که مرا
از درون می کاود و تهی می کند
و نه گوزنی که شاخ هایش را
در شکمم فرو برده و می چر خاند
اندوه
خون من است
در گردشی مدام
به همه ی تنم سر می کشد
تا آسوده خاطر شود که عضوی را
از قلم نینداخته
و هر شب
بعد از جستجوی طولانی اش
به قلبم باز می گردد
و با لذت
به مویرگ های کوتاه قد ِسرخ رو
پمپاژ می شود.


هنوز نظری ثبت نشده