روشنک آرامش

four

چهار

چهار مقدس  نبود مثل چهار دیوار بدون پنجره مثل چهار درِ بسته که پشتشان یک سؤال تکراری گیر کرده انگار بغضی در گلو یا قلابی ... بیشتر بخوانید
Loneliness

تنهایی

تنهايي اتاقي‌ست كه با هر نفس بزرگتر ميشود و آن‌قدر تاريك است كه حجمش را نمي‌فهمم انگار چند نفر  در اتفاقي ناگهان در يك نفر ... بیشتر بخوانید
cafe

کافه

یه چیزی بسته راه حنجرم رو یه چیزی شکل بغضای شبونه تا حرفی می‌زنم گریه‌م می‌گیره گاهی می‌ریزه اشکام بی‌بهونه یه جاده پهن شد روی ... بیشتر بخوانید
Island

جزیره

جزیره خسته از بی‌همزبونی یه جزیره‌ توی دریا یه جزیره که غریبِ یه جزیره‌ تک و تنها پره از بغضای دیروز پره از دردای فردا ... بیشتر بخوانید
Crow

کلاغ

وجب می‌کنی تنهایی‌ام را تا برای مترسکی که بر شانه‌اش می‌نشینم پیراهنی تازه بدوزی چهل تکه‌ی تنهایی چهل تکه‌ی اندوه و روزهایی که قیچی می‌شوند ... بیشتر بخوانید