cafe

یه چیزی بسته راه حنجرم رو

یه چیزی شکل بغضای شبونه

تا حرفی می‌زنم گریه‌م می‌گیره

گاهی می‌ریزه اشکام بی‌بهونه

یه جاده پهن شد روی زمین و

تو رفتی و همه دنیامو بردن

آدم‌ها اومدن تو خلوت من

همه چیزو به دست غم سپردن

من اینجا زخمی یه درد کهنه

تو اونجایی که از من دور دوری

دیگه طاقت ندارم از تو مُردم

دیگه بسه برای من صبوری

تو ‌کوچه خالیه جای قدم‌هات

دلم می‌خواد تو رو بازم ببینم

دلم می‌خواد واسه یه بار دیگه

کنار تو توو اون کافه بشینم

همه می‌گن که من از دست رفتم

همه می‌گن که دیگه جون ندارم

همه دیدن منو با این همه درد

می‌گن دیگه تو رگهام خون ندارم

توی کوچه تو رو می‌بینم انگار

توی صف، حتی توی راه خونه

توی مترو می‌شینی روبروم و

یهو می‌ریزه اشکام روی گونه

دلم بدجور از دنیا گرفته

به تنهایی دیگه عادت ندارم

بیا برگرد من از دست رفتم

بیا برگرد من طاقت ندارم

هنوز نظری ثبت نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *