چهار مقدس نبود
مثل چهار دیوار بدون پنجره
مثل چهار درِ بسته
که پشتشان یک سؤال تکراری گیر کرده
انگار بغضی در گلو
یا قلابی در دهان
دستهای «عین» روشن بودند
مثل دستهای موسی
برای همین دستکش میپوشید
تا روشناییشان اتاق را کور نکند
دستهایش حرف میزدند
با انگشتهایم
و هیچ گرهای نبود
که باز نکنند
خطوط در هم دستهایش
انجیل من بود
گاهی روی انگشتهایش نماز میخواندم
دستهایش
به سازها اعتبار میدادند
به قلمها
چشمهای «شین»
اقیانوس آرام بودند
محاصره میان چند قارهی دور
آنقدر که نگاهش به من نمیرسید
گاهی در فاصلهی میان دو دیدار
خوابش را میدیدم
دل خوش بودم به این گاه به گاه
تن به نگاهش میسپردم
شنا میکردم
در آبی بیکران چشمهایش
صدای «قاف»
از جویبار حنجرهاش جاری میشد
مینشست در هزارتوی گوشهایم
صدایش موسیقی آرامی بود
که ضربان قلبم را بالا میبرد
نبضم
از شریانم بیرون میزد
صدایش با خونم در هم میآمیخت
باید رگم را میزدم
تا او را از خودم جدا کنم
شعر مینوشت «میم»
حرفهای معمولیاش غزل بود
داستان که میگفت قصیده میشد
کلمات به او که میرسیدند سجده میکردند
خدا بود
کعبه بود
و من زائری که طواف میکردم از دور
کلماتش را
شعرهایش در جانم نشسته بودند
کلماتش در استخوانم
میدانستم وقتی بمیرم
تنم خوراک حشرات میشود
اما
دویست و شش استخوان بدنم به کلمات او تبدیل خواهند شد
و از قبرم درخت کلمه میروید
چهار مقدس نبود
اما
عین
شین
قاف
میم
مقدس بودند
من مسلمانزاده بودم
و قبلهام چهار طرف جغرافیای عشقم بود
#روشنک


هنوز نظری ثبت نشده