قابهای خالی
فکرهای مبهم
و گرامافونی که مدام
به جای موزیک
حرفهای درهم پخش میکند
زنی که ابرها را جارو میکند
همیشه فکرهای بارانی دارد
و از رودهای گونهاش
ماهیهای قزل آلا بالا میروند
تا در چشمهی چشمانش
تخم بگذارند
مردی که
فراموشی گرفته
فکرهای تاریکی دارد
انگار ابر سیاهی
تکهتکه
سنگ ببازد
و زمین را بمباران کند
چیزی نمیفهمم
ولی درد میکشم
بچههای جنگ
بچههای کار اما
فکرهای ساکت روشنی دارند
زمین بازی
چند توپ پلاستیکی
عروسکهای پارچهای
و آرزوهایی که سیب میدهند
سیاست مداران
با فکرهایشان از تلویزیون بیرون میآیند
و در حالی که دهانشان به
ابراز نگرانی میجنبد
مغزشان
نارنجکی ضامن دار است
که انفجار را هر لحظه ممکن میکند
مردی که
«شاخهی نور به لب»
دردش را دود میکند
و فکرهای خاموشش
آتشی زیر خاکسترند
زنی با ناخنهای سرخ
لبهای قرمز
و خورشیدی شعلهور از زیر شال سبز
به بوی تنی فکر میکرد
به حمامهای مکرر
به آدمهای قبلی و بعدی
به چراغهای چشمکزن ماشینها
بوق اتومبیلی کشدار
فکر زن را پاره میکند
من
گوشهایم را با دستهایم
مچاله میکنم
و سرم را مثل کاغذی کاهی
زیر خاک
چال میکنم
پچپچ مورچههای کارگر
راحتم نمیگذارد


هنوز نظری ثبت نشده