مامانکتی سیگارش را با شعلة گاز روشن کرد و در تراس را باز کرد و نشست روی صندلیهای سفید آهنی که قبلا در باغ عمارت گذاشته بودند و حالا پایشان به تراس آپارتمان باز شده بود. پک عمیقی به سیگار زد و لبخند محوی گوشة لبش ظاهر شد. پا کشان و تنبلانه رفتم و روی صندلی روبهرویش لم دادم. درختبید باغچه کوچک بود، به پای درخت بیدمجنون عمارت نمیرسید، نگاهی به درخت کردم و آه کشیدم، دلم بید مجنون خودمان را میخواست. مامانکتی نگاهم کرد و گفت: «من به خاطر تو اومدم تراس که سیگار اذیتت نکنه، چرا دنبال من راه میافتی؟»
صورتم را برگرداندم و به پرندة روی درخت خیره شدم، حوصله نداشتم جوابش را بدهم، با اینکه مادر خوبی بود اما همیشه رئیسبازی درمیآورد، نه تنها برای من، بلکه با علیرضا و مایا هم همینطور بود، تازه من دردانهاش بودم و رعایتم را میکرد. پرنده داشت روی شاخة درخت آواز میخواند. أصلا درکشان نمیکردم، پرندههای پرسروصدای خستهکننده، با آن آوازهای تکراری و جیغآلود، دوست داشتم گذارش به تراس بیفتد تا نشانش بدهم جیغجیغ بیموقع چقدر کار بدی است.
مامانکتی عادت داشت بعد از سیگار کشیدن، یک چای قندپهلو بخورد، بلند شد که چایش را بیاورد، مایا با یک سینی چای قندپهلو، وارد تراس شد موهایش را تازه بلوند کرده بود، با آن پوست بیرنگش اگر آرایش نمیکرد به روح بیشتر شبیه بود تا آدم. مامان کتی لبخند زد و گفت: «مرسی، عزیزدلم.» بعد مکثی کرد و ادامه داد: «کارم داشتی؟» مایا هیچوقت برای کسی کاری نمیکرد، مگر آنکه چیزی از او میخواست. «واااا، …مامان!» مامان کتی در حالیکه چای داغ را به لبش نزدیک میکرد گفت: «جیگرم من که تو رو میشناسم، کی برای من چای آوردی بدون اینکه ازم چیزی بخوای» اخمهای مایا در هم فرو رفت. چشمهایم را بستم تا نبینمش، تحمل آنکه دو دقیقه با مامانکتی تنها باشم را نداشت، مثل اجلمعلق سروکلهاش از ناکجا پیدا میشد، حتما میترسید چیزی به من بماسد، نگاهی به من کرد و گفت: «تو چرا بیرونی؟ برو تو مگه نمیبینی مامان سیگار میکشه؟ بهخاطر جنابعالی میاد توی تراس که اذیت نشی» خواستم بگویم سیگارش تمام شد، اما خمیازهای کشیدم و چشمهایم را بستم. عادتش بود هر وقت میخواست از جوابدادن به مامانکتی طفره برود، به من گیر میداد.
مامان کتی قند گذاشت گوشة لپش، و یک جرعه چای خورد، از اینکه هیچوقت هورت نمیکشید خوشم میآمد، «چه کار بچهم داری، دوست داره پیش مامانش باشه،» چشمان بستهام را باز کردم و به مامانکتی نگاه کردم، قربانصدقهام که رفت، دلم خنک شد، مایا حرصش گرفته بود، اما چیزی نگفت، مامانکتی ادامه داد: «جانم! نه مادر تو دختر ماه منی، شوخی کردم» میدانستم که شوخی نمیکند. مایا گفت: «مامان میشه ماشینمو عوض کنم؟ خسته شدم ازش…دو ساله که همین ماشینو دارم، علیرضا راه به راه ماشین عوض میکنه!»
«علیرضا کار میکنه، تو هم هر وقت دستت توی جیبت بود، راهبهراه ماشین عوض کن! ما الان داریم میریم توی خونة جدید، کلی خرج داره! حالا با همون ماشین بساز تا یه سال دیگه، درست که تموم شد، راجع بهش حرف میزنیم.»
مایا عصبی شده بود، چون داشت پایش را تندتند به صندلی میکوبید، صندلیاش چسبیده بود به صندلی من، دوست داشتم بروم داخل خانه جلوی تلویزیون لم بدهم، اما فضولی مانع میشد، مامانکتی گفت: «صندلی رو تکون نده! عصبی میشم.»
مایا پایش را به زمین کوبید: «آخه مامان!»
«آخه بی آخه، یه چایی برام آوردیها…نخواستم.»
«حالا که تموم شد میگی!»
«عزیز من، خودت شاهدی الان چهارساله اومدیم تو این آپارتمان تا عمارت رو بریزیم و بسازیم، چرا؟ مگه من سرم درد میکرد خونة پدرت رو که مهریهام بوده، بکوبم، بسازم؟ نه! همش به خاطر این بود که تو و علیرضا و اینبچه که مامانش قربونش بره، راحتتر زندگی کنین، تو واحد خودت رو داری، علیرضا هم آپارتمان خودش رو، من و این بچه هم یه واحد رو برمیداریم، چهار واحد دیگه رو هم اجاره میدیم که دخل و خرجمون جور شه»
«پنتهاوس رو دیگه!»
«پس چی؟»
«هیچی آخه جوری میگی یه واحد که آدم فکر میکنه، یه واحد چهل متریه! این بچه مگه چقدر جا میخواد؟»
«خب باشه پنتهاوس رو! اما همون هم کلی خرج داره، این همه وسیله تو انباره که باید دوباره رنگ بخوره، پرداخت بشه، اینطوری نیست که، تازه وقتی میری تو خونة نو، کلی ریزهکاری داره که باید بخرم»
«این خونه که رهن کردیم چی؟ خب پول رهن رو بده به من که ماشینمو عوض کنم.»
«اگه عقلم رو داده بودم به تو که هیچی نداشتیم، هر دقیقه سفر، مهمونی، ماشین نو! نه عزیزم من پول ماشین عوض کردن تو رو ندارم، دستت که رفت توی جیبت، خودت پول درآوردی میفهمی که چقدر زندگی سخته، اونوقت میای میگی مرسی مامان که از اول بهم سخت گرفتی…»
صدای مایا شبیه به صدای پرنده شده بود، جیغجیغو! مامانکتی گفت: «هوا ابریه…اسبابکشی باید یه روز آفتابی باشه.»
مایا با همان اخم گفت: «هواشناسی رو نگاه میکنم بهت میگم.»
«وسایلت رو جمع کردی؟»
«آره تقریبا، …»
«خب اون دست مبل توی هال عمارت رو که گذاشتم انبار آقاجوناینا بردار فعلا بذار تو واحد خودت…عتیقهان.»
«نمیخوام، من میخوام خونهم رو مدرن بچینم….»
«هر جور میخوای، اصراری ندارم.»
بلند شد و به آشپزخانه رفت تا سینی چای را در سینک بگذارد، چشمهایم را باز کردم و دنبالش راه افتادم، مایا با اخم نگاهم کرد و گفت: «لوس و بیمزه.»
«لوس و بیمزه خودتی…» مامانکتی که صدایش را شنیده بود، جوابش را داد. دلم خنک شد.
«مایا، در تراس رو پشتسرت ببند، بارون بهاری بیملاحظه است…»
مایا غرغری کرد و در را پشتسرش بست. منتظر ماندم ببینم مامانکتی کجا مینشیند که بروم کنارش بنشینم. دیدم شانه را برداشته و صدایم میزند: «بیا دخترکم، بیا شونهت کنم.»
به من قول داده بودند درخت بیدمجنون وسط حیاط را خراب نکنند، قبل از آنکه عمارت را بکوبند، صندلیها را زیر درختبید چیده بودند، من هم میرفتم و روی صندلیها مینشستم و مدیتیشن میکردم، مامانکتی هم عاشق بیدمجنون وسط حیاط بود، تابستانها سایة دلچسبی داشت، مامانکتی گفته بود که این درخت را شوهرش کاشته، درست همان روزی که علیرضا بهدنیا آمده بود، بعد هم وقتی نهال، جان گرفته بود، باغبان قسمت بالای تنة درخت را بریده بود و آن را برعکس قلمه زده بود، تا بید مجنون شود، سال بعد که برگهایش درآمده بودند، رو به زمین رشد کرده بودند و بید مجنون شده بود. حالا آنقدر شاخه داشت که زیرش گم میشدی، این درخت را از همة عمارت بیشتر دوست داشتم. میدانست که دلم برای بید مجنون تنگ شده، در این چند سال همه رفته بودند و خانه را دیده بودند، اما من از خانه بیرون نرفته بودم. حالا بیصبرانه منتظر بودم که روز اسبابکشی بیاید و من هم بیدمجنون را ببینم.
مامانکتی، شانه را که به موهایم کشید، خوابم برد، خواب دیدم که دارم زیر درخت بیدمجنون با توپ کوچکم بازی میکنم اما ناگهان مایا با ماشینش محکم به درخت میخورد، درخت میشکند و روی ماشین قرمز مایا میافتد، جیغ کشیدم و از خواب پریدم.
***
روز اسبابکشی یا بهتر بگویم هفتة اسبابکشی شروع شده بود، خانه پر از کارگر بود، حوصلة آشفتگی را نداشتم، آمد ورفت کارگرها اذیتم میکرد. أصلا ازجابهجایی خوشم نمیآمد، میرفتم یک گوشه کز میکردم تا وسایل را جابهجا کنند، مامانکتی همهی حواسش به کارگرها بود تا به وسایل صدمهای نزنند، به قول خودش همه چیز عتیقه بود، و دیگران چیزی نمیفهمیدند، همه بیملاحظه بودند، مثل باران بهاری.
مایا و علیرضا هم کمک میکردند، اما کسی از من انتظار کمک نداشت، راستش خودم هم حوصله نداشتم. مامانکتی سعی میکرد که آمد و رفتها کمتر باعث آزارم شود اما خیلی ناراحت بودم، هر جابهجایی کوچکی مرا عصبی میکرد، قرص ضداسترس میخوردم تا دوام بیاورم، تنها امیدم دیدن بیدمجنون عمارت دیروز و برج امروز بود.
البته مامانکتی گفته بود دیگر مثل گذشته نمیشود در حیاط پرسه زد اما در تراس طبقهی بالا برایم باغچهی قشنگی ترتیب داده بود.
دل توی دلم نبود، علیرضا به مامانکتی گفته بود که همه چیز آماده است و سر ظهر میآید دنبال من و مامان که برویم خانهی قدیمی که خانهی جدید هم به حساب میآمد، آپارتمانی که چهار سال در آن زندگی کرده بودیم حالا خالی و سرد بود، در تراس باز بود و یک پرندهی جیغجیغو داشت سرک میکشید.
مایا از دیشب به خانهی خودش رفته بود و مستقر شده بود، از اینکه جلوی چشمم نبود خوشحال بودم، ما دو تا هیچوقت با هم نمیساختیم. به چشمهای عسلی و موهای بورم در شیشهی پنجره که شکل آینه شده بود نگاه کردم، گردنبندم شبیه ناقوس کوچک کلیسا بود و راه که میرفتم تکان میخورد، بینی کوچکم را برانداز کردم، مامانکتی حق داشت مرا بیشتر از مایا دوست داشته باشد، واقعا خوشگل بودم، اخلاق و رفتارم هم قشنگتر از مایا بود.
علیرضا گفت: «مامان بریم؟»
مامانکتی به جای قابهای روی دیوار که زرد شده بودند نگاه کرد و گفت: «کلید رو فردا تحویل آقای بابایی میدی؟ چه صاحبخونهی خوبی بود…»
«چشم مامان فردا تحویل میدم، شما نگران نباشین… عسل رو صدا کن… کوش؟»
بعد صدا زد، «عسل، عسل…کجایی دختر»
علیرضا را دوست داشتم، همیشه با من مهربان بود، روبهرویش ایستادم، خم شد و نوازشم کرد. سرم را به دست گرم و مهربانش مالیدم.
مامانکتی بغلم کرد و رو به علیرضا گفت: «بریم…»
به خانه نگاهی انداختم، دوست داشتم زودتر به خانهی قدیمی جدید برسیم، دلم برای درخت بید مجنون تنگ شده بود. من درست زیر همین درخت بهدنیا آمده بودم، مادرم سرزا رفته بود و خواهر وبرادرهایم هم تلف شده بودند، مامانکتی به من شیر داده بود، نوازشم کرده بود، مرا کنار خودش خوابانده بود، و از شش سال پیش که شوهرش مرده بود، من تنها همدمش شده بودم.
بغل مامانکتی حس آرامشبخشی داشت. لم دادم و عطر مامانکتی را بوکشیدم، دستش را گذاشت زیر سرم، من هم دمم را دور دستش حلقه کردم. اتومبیل مثل گهواره تکان میخورد، مامانکتی را نگاه کردم، لبخندی روی لبش نقش بسته بود، داشتیم به خانه برمیگشتیم.


هنوز نظری ثبت نشده