وفاداری

دکمه های پیراهنش را که می بست ، دلم گرفت . دهانم گس شده بود انگار که خرمالو خورده باشم.
گفتم: وفاداری من به تو ترسناکه!
بدون ان که به من نگاه کند پرسید: وفاداری ترسناک، تا به حال نشنیده بودم.

و نمی شه که یه صفت خوب مثل وفاداری کنار یه کلمه شبیه ترسناک بشینه، این عبارت در ذات خودش متناقضه!
موهایم را از این شانه به آن شانه تاب دادم و گفتم: وفاداری سه تا سطح داره، سطح اول وفاداری در عمل و رفتار، سطح دوم وفاداری در قلب و روح و سطح سوم وفاداری در ذهن و فکر؛ این سطح از وفاداریه که ترسناکه!
کفش هاش رو پوشید و گفت: کجاش ترسناکه!
لب هام و گاز گرفتم و گفتم : چون در این سطح از وفاداری داری بر خلاف غریزه ات عمل می کنی.
لبخند زد معلوم بود که نفهمیده چی گفتم!

هنوز نظری ثبت نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *