می پرسد:چطوری مردی؟
نمی فهمم چه می گوید ، من که نمرده ام ! سعی می کنم بخاطر بیاورم کجا بودم ، آخرین باری که غذا خوردم کی بود؟ شاید خواب باشم. صدایش فکرهایم را به هم می ریزد،« خوب بگو به تو چه ! نمی خوام بگم! شاید یکی زده تو رو‌کشته ! معمولا اونهایی که کشته میشن مثل تو هاج و واجند»
کسی مرا کشته بود؟ یعنی مرده بودم ؟ آخرین خاطره ام چه بود؟ اسمم!!! مرا به چه نامی صدا می زدند؟ باید جرات کنم و به دست هایم نگاه کنم .
نه ، نه اگر دست نداشته باشم چه؟ اگر به جای پاهایم ، دم بلند ماهی در آمده باشد چه؟ نکند زیر آب باشم ؟ یا در آکواریوم ؟جرات ندارم به متکلم وحده ای نگاه کنم که کنارم نشسته و یکریز پر چانگی می کند. بی توجه به من ادامه می دهد:« فهمیدم ، تصادف کردی! حتما صدای آهنگ ماشینت بلند بوده ، مست بودی یا یه چیزی زده بودی ، بعد چپ کردی یا یکی بهت زده … برای همین گیجی…» راست می گوید گیج شده ام ، اما جرات ندارم به دور و برم نگاه کنم همین طور که چشم هایم بسته اند ، همه جا را سفید می بینم ، یاد کتاب کوری می افتم … بالاخره چیزی را به یاد آوردم کتاب کوری ، نویسنده اش که بود: ژوزف؟ ژوزه ؟ خوزه ؟ .. یادم نمی آید.
از ته دل آه می کشد از صرافت حرف زدن با من افتاده ، با خودش حرف می زند:« این تازه واردها انگار از دماغ فیل افتادن ، چه خبره ! حالا دو روز بیشتر ما نفس کشیدی قیافه می گیری!»
نفس کشیدن ، چه عبارت آشنایی، منظورش را نمی فهمم، دارد زیر لب چیزی را زمزمه می کند:« دست هاش و ببین خط خطیه … انگشتاش کج و کوله ان.. » گوش هایم برای شنیدن مشتاق تر می شوند . دست دارم … دست هایم هنوز سر جایشان هستند ، تکانشان می دهم ، حس می کنم موجی در بدنم تکان می خورد ، آرام پلک هایم را باز می کنم ، در خلایی نشسته ام ، نه روی زمین نه آسمان ، معلقم ، اما نسیمی مرا نوازش می کند ، انگار کارش نوازش است ، اما بلد نیست تکانم بدهد. نگاهی به دست هایم می اندازم ، سر جایشان هستند ، بدون آن که سرم را تکان بدهم به پاهایم نگاه می کنم ، برهنه اند ، بی جوراب و کفش معلق در نقطه ای نامعلوم ، صدا می گوید:« بالاخره ترست ریخت.» مثل همیشه آمدم بگویم من از هیچ چیز نمی ترسم که صدا حرف نگفته ام را قطع کرد و گفت :« سرت و بر نگردون به طرف من ، فقط سعی کن اسمت و یاد بیاری» بدون آن که دلیلش را بدانم اطاعت می کنم ، شروع کردم به جویدن سلول های مغزم … اسمم …. زنانه بود یا مردانه ؟ صورتم ؟ من چه شکلی بودم ؟ ذهنم جستجوی بی ثمری را آغاز کرده و انگار باندازه ی تمام نسل بشر گیج و خواب آلود و خسته ام. متکلم وحده ی کنارم یک بند حرف می زند ، سعی می کنم نشنوم.

زن می گوید:« آره، همون سمت چپی.» فروشنده مجسمه ی متفکر نویسنده ای با دستان جوهری را از گوشه ی دور افتاده ی ویترین بر میدارد و به دست زن می دهد، زن لبخندی می زند و دستش را روی دست های بدون قلم و جوهری ، پلک های نیمه باز و چهره ی متفکر نویسنده می کشد . زیر لب چیزی زمزمه می کند. فروشنده می گوید:« اصلا یادم رفته بود که این هنوز اینجاست ، شما خانم دقیقی هستید…»
از کلمه ی دقیق ، مه رقیق صبح گاهی را به خاطر می آورم، مه ی که تمام نمی شد و از پشتش همه چیز وهم آمیز به نظر می رسید.
فروشنده ادامه می دهد:« همین و بپیچم بانو ؟»
زن دستان ظریفش را روی پیشخوان می گذارد ، داردفکر می کند کنار ماشین تایپ قدیمی بهترین جا برای گذاشتن نویسنده است، بعد سر می کشد به گوشه ی خاک خورده ی ویترین ‌می گوید:« اون دلقک چی بود کنارش؟ چه ترکیب فوق العاده ای ؟ اون رو هم ببینم.» فروشنده نیشش تا بناگوشش باز می شود ، دلقک خاک خورده را دستمال می کشد و به دست زن می دهد، دلقک انگار یک ریز حرف می زند، و یک بند نیشش تا بناگوشش باز است. زن دلقک را به چشم خریدار نگاه می کند و می گوید :« چه پارادوکس جذابی » بعد بدون توجه به حرف های فروشنده و نگاه های معنی دارش ، ادامه می دهد:« این رو هم می برم، خوب بپیچید لطفا که نشکنه …» فروشنده لبخند می زند و دارد از سلیقه ی بی نظیر زن تعریف می کند .
و متکلم وحده را کنارم می گذارد ، گوشهایم را می بندم که نشنومش ، دارم به اسمم فکر می کنم.

هنوز نظری ثبت نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *