پاهایش را بغل کرده بود و آب دهانش را قورت می داد، مواظب بود بغضش نترکد، گفتم: هر شروع ، پایانی داره.
اخم کرد یعنی برایش مهم نیست!
ادامه دادم : تو که می دونی مجبورم!
بر و بر نگاهم می کرد . مثلاً می خواست قیافه ی حق به جانب مرا ندیده بگیرد.
گفتم: بیا یه خداحافظی قشنگ داشته باشیم، حیف این همه خاطره ی خوب نیست ؟
چشم هایش را از من دزدید و به پنجره دوخت. به گلدان خیره شده بود… می دانست روز اولی که به اینجا آمده بود من تصادفا این گلدان را خریده بودم. برایش اسم انتخاب کرده بود.. حالا آن گیاه کوچک خیلی بزرگ شده بود…بلند شد… شالش را پیچاند دور گردنش … جلوی آینه رفت و آرایش کرد… بی هیچ حرفی… بی هیچ اشکی… حتی با زبان اشاره هم چیزی نگفت… گلدان را کشان کشان برد …گفتم چکار می کنی؟؟؟؟ این طفلک به اینجا عادت کرده!با همان زبان بی زبانی به چشم هایم نگاه کرد… گلدان را برداشت و رفت ،فقط گفت: مواظبشم!
رفت!
خالی شدم ،به در نیمه باز خیره نگاه می کردم! انگار سکانس پایانی یک فیلم مزخرف و بی محتوا را می دیدم، فیلمی که خودم کارگردانی کرده بودم، حالا هم مثل دیوانه ها از عشق می ترسیدم ، برای پیشگیری از عاشق شدن باید این بازی مسخره را تمام می کردم…نتوانستم طاقت بیاورم… نشستم روی زمین و خودِ ترسناکم را بالا آوردم!

هنوز نظری ثبت نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *