شبی که صبح نشد

بلند شدم و تنم را نگاه کردم، چمباتمه زده بودم در تختخواب، انگار که به رحم مادرم برگشته بودم و ملحفه طناب وار به دور گردن و مچ پایم تاب خورده بود، شبیه بند نافی که به جفتی نادیدنی چفت شده باشد؛ موهایم گره در گره ، پریشان و بی سرانجام ، روی شانه و ملحفه و تشک نقش زده بودند. خیسی عرق ، شبیه خون، دلمه زده بود لابلای موهایم و برق می زد .باید بهتر می دیدم، دو قدم دورتر شدم، درست وسط تختخواب خوابیده بودم، شبیه دانه ی رستنی کوچکی که هنوز به خاک نرسیده جوانه زده بود. نمی دانم چقدر خودم را تماشا کردم، زمان را هیچ وقت درک نمی کردم. زمان همیشه رنگ عوض می کرد . وسط آغوش تو، یک خط دونده بود، یک بند می دوید تا ساعت ملاقات را بمیراند و وقت رفتن را مهیا کند.
ایستادن بلد بود، وقتی زل می زدی به تماشایم، می ایستاد.زمان عقب هم می رفت ، گاهی بر می گشت به روزهای خوب و اشک به چشم می آورد،گاهی هم وسط گل و لای یک خاطره ی تلخ می گندید.
دور خودم چرخیدم، بر عکس عقربه های ساعتی که روی دیوار زل زده بودند به تن و ملحفه ی تنیده به تنم ، انگار زمان به وقت عشقبازی ملحفه و تن ، باز از حرکت ایستاده بود .چرخیدم و خیال کردم دامن نداشته ام ، به من پر و بال داده است. چرخیدم و فکر کردم دیوار ها مرا پرت می کنند، چرخیدم و فکر کردم من و دنیا با هم می چرخیم . درست عکس هم. این چرخش یا مرا فرو می برد یا بال مرا به پرواز می رساند. کسی دست مرا گرفت و از زمان افتادم، تونلی تاریک مرا می مکید و‌من احساس قطره ی شیری را داشتم که از پستان مادری به دهان نوزاد پرتاب می شود . همان قدر ناچیز، همان قدر قدرتمند.

هنوز نظری ثبت نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *