من آخرین برگ پاییز بودم
که جنون
مرا به درخت پیوند می داد
باد ناموافق
حرف های مرا از دهانم می چید
و چون شایعه ای شوم
به آدم ها می رساند
از دریچه ی پنجره
به خانه خیره مانده بودم
الکن
ناتوان
منتظر
می لرزیدم
می دانستم
که عاشق شده ام
و رسم عاشقی
افتادن است

هنوز نظری ثبت نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *