مثل ماهی
روی دست مرگ جان دادی
و آب را
از تو دریغ کردند
خبر رفتنت
مثل زلزله
به تنم رسید
دلم
شاخهی درختی بود
که زیر بار برف شکست
افتاده بودم از زندگی
دور خودم میچرخیدم
و ساعت مدام زمان را استفراغ میکرد
هیچ چیز نمیگذشت
اما تو از من گذشته بودی
تا مرگت را در آغوش بگیری
چهل بار صدایت زدم
و چهل هزار بار نشنیدی
با دستهایم راه میرفتم
با پاهایم مینوشتم
و وقتی کسی از تو میپرسید
موبایلم را برمیداشتم
و شمارهات را از آخر به اول
میگرفتم
کسی از پشت خط میگفت
«در دسترس نمیباشد»
قبرستان را
پنجشنبهها اشغال کرده بودند
جنگ بود
و مردهها زندهها را میکشتند
صبح ها را میخوابیدم
شبها را بیدار میشدم
و بین صفر و یک
غذا را روی کامپیوتر داغ میکردم
کتری را روی تنم میگذاشتم
تا چای را از دهان تو بنوشم
تو روی عکست خوابیده بودی
و لبخند از دهانت نمیافتاد
سیبها را از یخچال چیدم
و در لنز دوربین فرو کردم
کسی در آینه برایم دست تکان میداد
و دوربین
مثل مسلسل
سیبها را به صورتم شلیک میکرد
بمباران بود!
کفشهایت
در میزدند
باطری ساعت اما مرده بود
و من بین صفر و یک جا مانده بودم


هنوز نظری ثبت نشده