پیچک ها زمین را تسخیر کرده اند
و روی تن تانک ها گل های افتابگردان روییده
مسلسل ها را بوته های یاس بلعیده اند
و هیچ چاقویی برای بریدن گلوی رز باقی نمانده

رودخانه ها
بستر خود را از خانه ها پس گرفته اند
و جزیره ها
در اقیانوس ها گم شده اند
دیگر نه کاخ سفیدی هست
و نه سازمان مللی
هیچ زندانی باقی نمانده
که گلستان نشده باشد

از طناب های دار
سنجاب های پرنده بالا می روند
و در اتاق های گاز
عطر گل شبو پیچیده

رباتی که
پلاستیک ها را بلعیده
دارد در ساحل خوش می گذراند
و لاک پشت ها از سر و کولش بالا می روند

در سوراخ درها
به جای کلید
گل های سفید خوشبویی سر بر آورده اند
و به هر رهگذری عطر تعارف می کنند

این شعر را
بید مجنونی برای درخت سیب
میسرایید
سیب لبخند می زد
وگونه هایش گل انداخته بودند
قبل از این که مار به تنش بپیچد
پروانه ای شدم تا گلویش را ببوسم

هنوز نظری ثبت نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *