مث چشای تو
تابوت خالیه
سینهم پر از غمه
حالم، یه حالیه
بغضی که مبهمه
روزی که شب شده
کل وجود من
انگار لب شده
هی حرف میزنم
با آدمی که نیس
هی پرسه میزنم
توو عالمی که نیس
شرمی نگفتنی
توی تن منه
تختم یه حجله و
مرگم زن منه
نه وقت بوسه نیس
لبهاش یخ زده
این خونه تا اید
شبهاش یخ زده
غم لای پردهها
هی تاب میخوره
از برکهی تنم
هی آب میخوره
طاقت ندارم و
سرریز میکنم
این فصل تازه رو
پاییز میکنم
این راه راهیه
پیراهن منه
این روح سرکشم
زندانی تنه
مرگم جلو میاد
دستاش رو تنم
اشکای ریز ریز
این گریهها منم
با بوسههای سرخ
با بوسههای درد
یخ میزنم ببین
سردم، سردِ سرد


هنوز نظری ثبت نشده