دوستش داشتم اما نمی توانستم بمانم، تنم برای تحمل تحقیر هایش جا نداشت . وصله هایش به من نمی چسبید ، هر لباسی می بافت باید می شکافتم و از نو می دوختم. حرف های بزرگتر از من می زد. ان قدر که در ظرف ذهنم جا نمیشد. جواب هایم برای سوال هایش ترد و شکننده بود و سوال هایش مثل طوفان به جانِ اعتمادِ من می افتاد!باید مغزم را از بودنش خالی میکردم ، نبودنش را می آویختم به گردنم. باید میزدم به سیمِ آخر…سیمِ نبودنش…

انگار بخواهی ذره ذره سم را به بدنت تزریق کنی. ذره ذره دوری اش را تزریق می کردم به تنم ، نبودنش پخش می شد در بدنم. سلول هایم درِ گوشی خبر رفتنش را به قلبم میرساندند. ترسیده بودقلبم را می گویم شاید برای چند ثانیه تصمیم گرفت سکوت کند، به احترام نبودنش، یا به احترام وقتی که بود، نمی دانم.
اما پشیمان شد.حالا هنوز هم زنده ام، اتفاق عجیبی هم نبود، هنوز هم راه می روم، می خندم، دیروز ناخن هایم را لاک زدم، ام روز هم موهایم را با پیچ و تابِ دلبرانه اَی دور گردنم رها کردم، اما وقتی باد موهایم را شانه می زد…باز یادِ شانه هایش افتادم!
شانه و شانه ، چه جناسی… تامِ و تمام! “جناس تام :آن است که دو کلمه در خط و تلفظ یکسان

هنوز نظری ثبت نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *