بهار كه آمدني نمي شد،اگر ِتو اين همه شكوفه به لبخندت نمي بافتي. زمستان هم هواي رفتن نداشت، دلش به يخ زدن آب در جوي باريك خيابان خوش بود.
نمي داني !اين روزهاي آخرِسال ،هوا براي زل زدن به عكست ، چقدر دونفره است!من و خيالت مي نشينيم و عكس هاي نگرفته ي دو تايي مان را ورق مي زنيم! آن قدرحواسم به تو بود كه به خانه تكاني هم نرسيدم ،اصلاً تو باشي عيد مي خواهم چكار؟!
اين هفت سين را كه كنار گذاشته ام ، زبانم لال،براي مباداي نيامدنت است ، و گر نه تو همه ي سين هاي دنيا را در نوك زبانت گذاشته اي.
بس كه بوسه هايت مشدد است، و اين سين تشديد دارِ بي قاعده همه ي نوروز هاي دنيا را به دلم مي نشاند.
مهربان جان!
از هر جاده اي كه آمدني شدي، خبر بده، مي خواهم پرنده هاي دوستت دارم را كه عمري ست در قفس دلم نشسته اند ،به سمت آمدنت روانه كنم…نوروز مي آيد ، حيف اين همه دوستت دارم نيست كه أسير بمانند؟

هنوز نظری ثبت نشده

دیدگاهتان را بنویسید