دنيا را خودمان بي خودي بزرگ كرده ايم، آدم ها را بزرگتر… بيا همه ي دنيا همين چارديواري خودمان است، قهر نكن !دور نرو از زاويه ي نگاهم!بگذار اين قهر را از دور تماشا كنم، كه تو قهرت هم شيرين است و بدل مي نشيند.
مي دانم كه غصه ي چشمهايت تقصير من است، تقصير زبانم كه بي اختيار باز مي شود و مي بارد روي سكوت تو، تو چرا سكوت مي كني؟حرفي بزن وقتي مشت هاي كلمه ام تو را ضربه باران مي كنند. اين چه رسم نديدنيست كه ياد گرفته اي، كه به وقت خشم ِمَردٓت فقط سكوت باشي و خاموشي…. !!!!. بگذار مردانه حلش كنم… مي آيي و انگشت مي كوبي به خلوت مردانه ام…من هم خشمم را يك جا روي تو مي ريزم. مي دانم كه مي خواهي آرامم كني كه دق نكنم زير بار روزمرگي هاي مادي لعنتي… كه مرا از تو كم مي كند و تو را تنهاتر و تنهاتر…
متاسفم از اين كه همه ي ” هم” هاي تو نيستم
هم راه
هم قدم
هم نفس
هم سر
هم پيمان
هم سو
هم راز
سعي كردم، ن شد
خواستم، ن شد
بيش از اين خانه را با قهرت سرد نكن، همه ي شوفاژهاي دنيا هم كه روشن شوند، بي نگاه تو يخ مي زنم ، اينجا…

هنوز نظری ثبت نشده

دیدگاهتان را بنویسید