مسافر زمانی هستیم، که هر یک از ما فرای سن و سال،
از گذاشتن بار احساسی خود بر شانه های یک نفر دوری می کنیم!
نمی دانم جای تقدیر داریم یا نکوهش!؟
اما سخت ترین قسمت داستان، گم گشتگی ما میان آدم هایی ست که هر یک بنوعی در قصه ی دیگری گم شده اند، و این تسلسل ادامه ی تنهایی ماست که مدام بزرگتر می شود .
کمتر کسی را دیده ام که این روزها ، به داشتن یا دست کم به دوست داشتن یک قلب کفایت کند.
همه از ترس تنهایی ، جاهای خالی را زود پر می کنند.
و کسانی که زیر بار این حراج احساسات نمی روند
تنهایی شان واگیر دار می شود
به تنهایی من نزدیک نشوید
واگیر دارد!

هنوز نظری ثبت نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *