باید برای جای خالی ام نامه ای بنویسم
درخت جای خالی برگ هایش را می فهمد، تک تک برگ هایش را، تو اما جای خالی مرا نمی فهمی.
از این مقایسه فقط می توان به رنج رسید.
می نشینم و رد پایم را به پاییز وصله می زنم، نبودنم را رنگ می کنم روی یک بوم نقاشی، خودم را از ترانه ها پس می گیرم و در یک نوار کاست قدیمی زندان می کنم آن قدر قدیمی که فرصت شنیدنش از گوش های جوان تو بر نمی آید.
از وقتی که مرا نمی بینی، کم رنگ تَر شده ام، امروز در آینه آن قدر محو بودم که به روحِ گمشده ای شبیه تَر بودم تا یک انسان.
شاید اگر شانه ات بودم مرا بیشتر می دیدی، لابلای پیچ و خم موهای سیاه و سفیدت گم میشدم . یا اگر عینک نزدیک بین ات بودم، مرا لای کتاب هایت می گذاشتی و بعد بیقرارم میشدی. شاید اگر…
نه اگر حق انتخاب داشتم ترجیح می دادم موجود زنده تری باشم، مثلاً یک گلدان که نگران زرد شدن برگ هایم باشی.
از این همه مقایسه فقط می توان به رنج رسید.
جای خالی ام را پر کرده ای.من اما
شبیه دختر بچه ی هفت ساله ای ، وقتی حرف می زنم جلوی دهانم را می گیرم، تا جای خالی ات ،خنده ام را از من پس نگیرد.

هنوز نظری ثبت نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *